- اى زياد ! جويبر مؤمن است . آن شأنيتها كه تو گمان مىكنى امروز از ميان رفته است . مرد مؤمن هم شأن زن مؤمنه است .
زياد به خانه برگشت و يكسره به سراغ دخترش ذلفا رفت و ماجرا را نقل كرد .
- به عقيدهء من پيشنهاد رسول خدا را رد نكن . مطلب مربوط به من است . جويبر هرچه هست من بايد راضى باشم . چون رسول خدا به اين امر راضى است من هم راضى هستم .
زياد ذلفا را به عقد جويبر درآورد . مهر او را از مال خودش تعيين كرد . جهاز خوبى براى عروس تهيه ديد . از جويبر پرسيدند :
« آيا خانهاى در نظر گرفتهاى كه عروس را به آن خانه ببرى ؟ .
- من چيزى كه فكر نمىكردم اين بود كه روزى داران زن و زندگى بشوم . پيغمبر ناگهان آمد و به من چنين و چنان گفت و مرا به خانهء زياد فرستاد .
زياد از مال خود خانه و اثاث كامل فراهم كرد ، به علاوه دو جامهء مناسب براى داماد آماده كرد . عروس را با آرايش و عطر و زيور كامل به آن خانه منتقل كردند .
شب تاريك شد . جويبر نمىدانست خانهاى كه براى او درنظر گرفته شده كجاست . جويبر به آن خانه و حجله راهنمايى شد . همين كه چشمش به آن خانه و آنهمه لوازم و عروس آنچنان زيبا افتاد ، گذشته به يادش آمد . با خود انديشيد كه من مردى فقير و غريب وارد اين شهر شدم . هيچ چيز نداشتم ، نه مال و نه جمال و نه نسب و نه فاميل . خداوند به وسيلهء اسلام اينهمه نعمت برايم فراهم كرد . اين اسلام است كه اينچنين تحولى در مردم به وجود آورده كه فكرش را هم نمىشد كرد . من چقدر بايد خدا را شكر كنم .
همان وقت حالت رضايت و شكرگزارى به درگاه ايزد متعال در وى پيدا شد ، به گوشهاى از اطاق رفت و به تلاوت قرآن و عبادت پرداخت . يك وقت به خود آمد كه نداى اذان صبح به گوشش رسيد . آن روز را شكرانه نيت روزه كرد . وقتى كه زنان به سراغ ذلفا رفتند وى را بكر و دست نخورده يافتند . معلوم شد جويبر اصلا به نزديك ذلفا نيامده است . قضيه را از زياد پنهان نگاه داشتند .
دو شبانه روز ديگر به همين منوال گذشت . جويبر روزها روزه مىگرفت و شبها به عبادت و تلاوت مىپرداخت . كم كم اين فكر براى خانواده ث عروس پيدا شد كه شايد جويبر ناتوانى جنسى دارد و احتياج به زن در او نيست . ناچار مطلب را با خود زياد در
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 363
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٦٣