تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
طرف پيغمبر پيامى براى تو دارم ، محرمانه بگويم يا علنى ؟ » . - پيام پيغمبر براى من افتخار است ، البته علنى بگو . - پيغمبر مرا فرستاده كه دخترت ذلفا را براى خودم خواستگارى كنم . - پيغمبر خودش اين موضوع را به تو فرمود ؟ ! ! . - من كه از پيش خود حرفى نمىزنم ، همه مرا مىشناسند ، اهل دروغ نيستم . - عجيب است ! رسم ما نيست دختر خود را جز به هم شأنهاى خود از قبيلهء خودمان بدهيم . تو برو ، من خودم به حضور پيغمبر خواهم آمد و در اين موضوع با خود ايشان مذاكره خواهم كرد . جويبر از جا حركت كرد و از خانه بيرون رفت ، اما همان‌طور كه مىرفت با خودش مىگفت : « به خدا قسم آنچه قرآن تعليم داده است و آن چيزى كه نبوت محمد براى آن است غير اين چيزى است كه زياد مىگويد . » . هركس نزديك بود ، اين سخنان را كه جويبر با خود زير لب زمزمه مىكرد مىشنيد . ذلفا دختر زيباى لبيد كه به جمال و زيبايى معروف بود ، سخنان جويبر را شنيد ، آمد پيش پدر تا از ماجرا آگاه شود . - بابا ! اين مرد كه همين الآن از خانه بيرون رفت با خودش چه زمزمه مىكرد و مقصودش چه بود ؟ . - اين مرد به خواستگارى تو آمده بود و ادعا مىكرد پيغمبر او را فرستاده است . - نكند واقعا پيغمبر او را فرستاده باشد و رد كردن تو او را تمرد امر پيغمبر محسوب گردد ؟ ! . - به عقيدهء تو من چه كنم ؟ . - به عقيدهء من زود او را قبل از آنكه به حضور پيغمبر برسد به خانه برگردان ، و خودت برو به حضور پيغمبر و تحقيق كن قضيه چه بوده است . زياد جويبر را با احترام به خانه برگردانيد و خودش به حضور پيغمبر شتافت . همين كه آن حضرت را ديد عرض كرد : « يا رسول اللَّه ! جويبر به خانهء ما آمد و همچو پيغامى از طرف شما آورد ، مىخواهم عرض كنم رسم و عادت جارى ما اين است كه دختران خود را فقط به هم شأنهاى خودمان از اهل قبيله كه همه انصار و ياران شما هستند بدهيم . »