طرف پيغمبر پيامى براى تو دارم ، محرمانه بگويم يا علنى ؟ » .
- پيام پيغمبر براى من افتخار است ، البته علنى بگو .
- پيغمبر مرا فرستاده كه دخترت ذلفا را براى خودم خواستگارى كنم .
- پيغمبر خودش اين موضوع را به تو فرمود ؟ ! ! .
- من كه از پيش خود حرفى نمىزنم ، همه مرا مىشناسند ، اهل دروغ نيستم .
- عجيب است ! رسم ما نيست دختر خود را جز به هم شأنهاى خود از قبيلهء خودمان بدهيم . تو برو ، من خودم به حضور پيغمبر خواهم آمد و در اين موضوع با خود ايشان مذاكره خواهم كرد .
جويبر از جا حركت كرد و از خانه بيرون رفت ، اما همانطور كه مىرفت با خودش مىگفت : « به خدا قسم آنچه قرآن تعليم داده است و آن چيزى كه نبوت محمد براى آن است غير اين چيزى است كه زياد مىگويد . » .
هركس نزديك بود ، اين سخنان را كه جويبر با خود زير لب زمزمه مىكرد مىشنيد .
ذلفا دختر زيباى لبيد كه به جمال و زيبايى معروف بود ، سخنان جويبر را شنيد ، آمد پيش پدر تا از ماجرا آگاه شود .
- بابا ! اين مرد كه همين الآن از خانه بيرون رفت با خودش چه زمزمه مىكرد و مقصودش چه بود ؟ .
- اين مرد به خواستگارى تو آمده بود و ادعا مىكرد پيغمبر او را فرستاده است .
- نكند واقعا پيغمبر او را فرستاده باشد و رد كردن تو او را تمرد امر پيغمبر محسوب گردد ؟ ! .
- به عقيدهء تو من چه كنم ؟ .
- به عقيدهء من زود او را قبل از آنكه به حضور پيغمبر برسد به خانه برگردان ، و خودت برو به حضور پيغمبر و تحقيق كن قضيه چه بوده است .
زياد جويبر را با احترام به خانه برگردانيد و خودش به حضور پيغمبر شتافت .
همين كه آن حضرت را ديد عرض كرد :
« يا رسول اللَّه ! جويبر به خانهء ما آمد و همچو پيغامى از طرف شما آورد ، مىخواهم عرض كنم رسم و عادت جارى ما اين است كه دختران خود را فقط به هم شأنهاى خودمان از اهل قبيله كه همه انصار و ياران شما هستند بدهيم . »
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 362
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٦٢