تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧

مرد ناشناس

زن بيچاره مشك آب را به دوش كشيده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه‌اش مىرفت . مردى ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشيد . كودكان خردسال زن چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند . در خانه باز شد . كودكان معصوم ديدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است . مرد ناشناس مشك را به زمين گذاشت و از زن پرسيد : « خوب ، معلوم است كه مردى ندارى كه خودت آبكشى مىكنى ، چطور شده كه بىكس مانده‌اى ؟ » . - شوهرم سرباز بود . على بن ابى طالب او را به يكى از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد . اكنون منم و چند طفل خردسال . مرد ناشناس بيش از اين حرفى نزد ، سر را به زير انداخت و خداحافظى كرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فكر آن زن و بچه هايش بيرون نمىرفت . شب را نتوانست راحت بخوابد . صبح زود زنبيلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ريخت و يكسره به طرف خانهء ديروزى رفت و در زد . - كيستى ؟ . - همان بندهء خداى ديروزى هستم كه مشك آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 347 | مرتضى مطهرى