براى بچهها آوردهام .
- خدا از تو راضى شود و بين ما و على بن ابى طالب هم خدا خودش حكم كند .
در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد . بعد گفت : « دلم مىخواهد ثوابى كرده باشم . اگر اجازه بدهى ، خمير كردن و پختن نان يا نگهدارى اطفال را من به عهده بگيرم . » .
- بسيار خوب ، ولى من بهتر مىتوانم خمير كنم و نان بپزم . تو بچهها را نگاهدار تا من از پختن نان فارغ شوم .
زن رفت دنبال خمير كردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما با دست خود به بچهها خورانيد . به دهان هر كدام كه لقمهاى مىگذاشت مىگفت : « فرزندم ! على بن ابى طالب را حلال كن اگر در كار شما كوتاهى كرده است . » .
خمير آماده شد . زن صدا زد : « بندهء خدا همان تنور را آتش كن . » .
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد . شعلههاى آتش زبانه كشيد . چهرهء خويش را نزديك آتش آورد و با خود مىگفت : « حرارت آتش را بچش ، اين است كيفر آن كس كه در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهى مىكند . » .
در همين حال بود كه زنى از همسايگان به آن خانه سر كشيد و مرد ناشناس را شناخت . به زن صاحبخانه گفت : « واى به حالت ! اين مرد را كه كمك گرفتهاى نمىشناسى ؟ ! اين اميرالمؤمنين على بن ابى طالب است . » .
زن بيچاره جلو آمد و گفت : « اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ! من از تو معذرت مىخواهم . » .
- نه ، من از تو معذرت مىخواهم كه در كار تو كوتاهى كردم « 1 »
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، جلد 7 ، باب 103 ، صفحهء 597 .