شما برخواهد گرداند ، و اگر نيست خداوند شما را از شر او آسوده كرده است . » .
طولى نكشيد كه اصحاب گفتند : « يا رسول اللَّه ! مرارة بن ربيع نيز برگشت . » رسول اكرم فرمود : « ولش كنيد ، اگر در او خيرى باشد خداوند به زودى او را به شما برمىگرداند ، و اگر نباشد خداوند شما را از شر او آسوده كرده است . » .
مدتى نگذشت كه باز اصحاب گفتند : « يا رسول اللَّه ! هلال بن اميه هم برگشت . »
رسول اكرم همان جمله را كه در مورد آن دو نفر گفته بود تكرار كرد .
در اين بين شتر ابوذر كه همراه قافله مىآمد از رفتن باز ماند . ابوذر هرچه كوشش كرد كه خود را به قافله برساند ميسر نشد . ناگهان اصحاب متوجه شدند كه ابوذر هم عقب كشيده ، گفتند : « يا رسول اللَّه ! ابوذر هم برگشت . » باز هم رسول اكرم با خونسردى فرمود : « ولش كنيد ، اگر در او خيرى باشد خدا او را به شما ملحق مىسازد ، و اگر خيرى در او نيست خدا شما را از شر او آسوده كرده است . » .
ابوذر هرچه كوشش كرد و به شترش فشار آورد كه او را به قافله برساند ، ممكن نشد . از شتر پياده شد و بارها را به دوش گرفت و پياده به راه افتاد . آفتاب به شدت بر سر ابوذر مىتابيد . از تشنگى له له مىزد . خودش را از ياد برده بود و هدفى جز رسيدن به پيغمبر و ملحق شدن به ياران نمىشناخت . همانطور كه مىرفت ، در گوشهاى از آسمان ابرى ديد و چنين مىنمود كه در آن سمت بارانى آمده است . راه خود را به آن طرف كج كرد . به سنگى برخورد كرد كه مقدار كمى آب باران در آنجا جمع شده بود . اندكى از آن چشيد و از آشاميدن كامل آن صرف نظر كرد ، زيرا به خاطرش رسيد بهتر است اين آب را با خود ببرم و به پيغمبر برسانم ، نكند آن حضرت تشنه باشد و آبى نداشته باشد كه بياشامد . آبها را در مشكى كه همراه داشت ريخت و با ساير بارهايى كه داشت به دوش كشيد . با جگرى سوزان پستيها و بلنديهاى زمين را زير پا مىگذاشت ، تا از دور چشمش به سياهى سپاه مسلمين افتاد ؛ قلبش از خوشحالى تپيد و به سرعت خود افزود .
از آن طرف نيز يكى از سپاهيان اسلام از دور چشمش به يك سياهى افتاد كه به سوى آنها پيش مىآمد .
به رسول اكرم عرض كرد : « يا رسول اللَّه ! مثل اينكه مردى از دور به طرف ما مىآيد . » .
رسول اكرم : « چه خوب است ابوذر باشد . »
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 343
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٤٣