عتبه و شيبه در عين اينكه از شكست رسول خدا خوشحال بودند ، به ملاحظهء قرابت و حس خويشاوندى ، « عداس » غلام مسيحى خود را كه همراهشان بود دستور دادند تا يك طبق انگور پر كند و ببرد جلو آن مردى كه در آن دور در زير سايهء شاخههاى انگور نشسته بگذارد و زود برگردد .
« عداس » انگورها را آورد و گذاشت و گفت : « بخور ! » رسول اكرم دست دراز كرد و قبل از آنكه دانهء انگور را به دهان بگذارد ، كلمهء مباركهء « بسم اللَّه » را بر زبان راند .
اين كلمه تا آن روز به گوش عداس نخورده بود . اولين مرتبه بود كه آن را مىشنيد . نگاهى عميق به چهرهء رسول اكرم انداخت و گفت : « اين جمله معمول مردم اين منطقه نيست ، اين چه جملهاى بود ؟ » .
رسول اكرم : « عداس ! اهل كجايى ؟ و چه دينى دارى ؟ » .
- من اصلا اهل نينوايم و نصرانى هستم .
- اهل نينوا ، اهل شهر بندهء صالح خدا يونس بن متى ؟ .
- عجب ! تو در اينجا و در ميان اين مردم از كجا اسم يونس بن متى را مىدانى ؟
در خود نينوا وقتى كه من آنجا بودم ده نفر پيدا نمىشد كه اسم « متى » پدر يونس را بداند .
- يونس برادر من است . او پيغمبر خدا بود ، من نيز پيغمبر خدايم .
عتبه و شيبه ديدند عداس همچنان ايستاده و معلوم است كه مشغول گفتگو است .
دلشان فرو ريخت ، زيرا از گفتگوى اشخاص با رسول اكرم بيش از هر چيزى بيم داشتند . يك وقت ديدند كه عداس افتاده و سر و دست و پاى رسول خدا را مىبوسد . يكى به ديگرى گفت : « ديدى غلام بيچاره را خراب كرد ! » « 1 »
هامش
( 1 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 1 / ص 419 - 421 .