خوابانيد ، بعد دستش را ركاب ساخت و به جابر گفت : « سوار شو . » .
جابر سوار شد و با هم راه افتادند . در اين هنگام شتر جابر تندتر حركت مىكرد .
پيغمبر در بين راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار مىداد . جابر شمرد ، ديد مجموعا بيست و پنج بار براى او طلب آمرزش كرد .
در بين راه از جابر پرسيد : « از پدرت عبد اللَّه چند فرزند باقى مانده ؟ » .
- هفت دختر و يك پسر كه منم .
- آيا قرضى هم از پدرت باقى مانده ؟ .
- بلى .
- پس وقتى به مدينه برگشتى ، با آنها قرارى بگذار ، و همين كه موقع چيدن خرما شد مرا خبر كن .
- بسيار خوب .
- زن گرفتهاى ؟ .
- بلى .
- با كى ازدواج كردى ؟ .
- با فلان زن ، دختر فلان كس ، يكى از بيوه زنان مدينه .
- چرا دوشيزه نگرفتى كه همبازى تو باشد ؟ .
- يا رسول اللَّه ! چند خواهر جوان و بىتجربه داشتم ، نخواستم زن جوان و بى تجربه بگيرم ، مصلحت ديدم عاقله زنى را به همسرى انتخاب كنم .
- بسيار خوب كارى كردى . اين شتر را چند خريدى ؟ .
- به پنج وقيهء طلا .
- به همين قيمت مال ما باشد ، به مدينه كه آمدى بيا پولش را بگير .
آن سفر به آخر رسيد و به مدينه مراجعت كردند . جابر شتر را آورد كه تحويل بدهد ، رسول اكرم به « بلال » فرمود : « پنج وقيهء طلا بابت پول شتر به جابر بده ، بعلاوهء سه وقيهء ديگر ، تا قرضهاى پدرش عبد اللَّه را بدهد ، شترش هم مال خودش باشد . » .
بعد ، از جابر پرسيد : « با طلبكاران قرارداد بستى ؟ » .
- نه يا رسول اللَّه ! .
- آيا آنچه از پدرت مانده وافى به قرضهايش هست ؟ .
- نه يا رسول اللَّه !
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 265
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٦٥