واماندهء قافله
در تاريكى شب ، از دور صداى جوانى به گوش مىرسيد كه استغاثه مىكرد و كمك مىطلبيد و مادر جان مادر جان مىگفت . شتر ضعيف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از كمال خستگى خوابيده بود . هر كار كرد شتر را حركت دهد نتوانست . ناچار بالا سر شتر ايستاده بود و ناله مىكرد . در اين بين رسول اكرم كه معمولا بعد از همه و در دنبال قافله حركت مىكرد - كه اگر احيانا ضعيف و ناتوانى از قافله جدا شده باشد تنها و بىمددكار نماند - از دور صداى نالهء جوان را شنيد ، همين كه نزديك رسيد پرسيد :
« كى هستى ؟ » .
- من جابرم .
- چرا معطل و سرگردانى ؟ .
- يا رسول اللَّه ! فقط به علت اينكه شترم از راه مانده .
- عصا همراه دارى ؟ .
- بلى .
- بده به من .
رسول اكرم عصا را گرفت و به كمك آن عصا شتر را حركت داد و سپس او را