دستش بود به امام تعارف كرد . امام امتناع كرد و فرمود :
« به خدا قسم كه هرگز شراب داخل خون و گوشت من نشده ، مرا معاف بدار . » .
متوكل قبول كرد ، بعد گفت : « پس شعر بخوان و با خواندن اشعار نغز و غزليات آبدار محفل ما را رونق ده . » .
فرمود : « من اهل شعر نيستم و كمتر ، از اشعار گذشتگان حفظ دارم . » .
متوكل گفت : « چارهاى نيست ، حتما بايد شعر بخوانى . » .
امام شروع كرد به خواندن اشعارى « 1 » كه مضمونش اين است :
« قلههاى بلند را براى خود منزلگاه كردند ، و همواره مردان مسلح در اطراف آنها بودند و آنها را نگهبانى مىكردند ، ولى هيچ يك از آنها نتوانست جلو مرگ را بگيرد و آنها را از گزند روزگار محفوظ بدارد . » .
« آخرالامر از دامن آن قلههاى منيع و از داخل آن حصنهاى محكم و مستحكم به داخل گودالهاى قبر پايين كشيده شدند ، و با چه بدبختى به آن گودالها فرود آمدند ! » .
« در اين حال منادى فرياد كرد و به آنها بانگ زد كه : كجا رفت آن زينتها و آن تاجها و هيمنهها و شكوه و جلالها ؟ » .
« كجا رفت آن چهرههاى پروردهء نعمتها كه هميشه از روى ناز و نخوت ، در پس پردههاى الوان ، خود را از انظار مردم مخفى نگاه مىداشت ؟ » .
« قبر عاقبت آنها را رسوا ساخت . آن چهرههاى نعمت پرورده عاقبة الامر جولانگاه كرمهاى زمين شد كه بر روى آنها حركت مىكنند ! » .
« زمان درازى دنيا را خوردند و آشاميدند و همه چيز را بلعيدند ، ولى امروز همانها كه خورندهء همهء چيزها بودند مأكول زمين و حشرات زمين واقع شدهاند ! » .
صداى امام با طنين مخصوص و با آهنگى كه تا اعماق روح حاضرين و از آن جمله خود متوكل نفوذ كرد اين اشعار را به پايان رسانيد . نشئهء شراب از سر
هامش
( 1 ). باتوا على قلل الاجبال تحرسهم * غلب الرجال فلم تنفعهم القللو استنزلوا بعد عز عن معاقلهم * و اسكنوا حفراً يا بئس ما نزلواناداهم صارخ من بعد دفنهم * اين الاساور و التيجان والحللاين الوجوه التى كانت منعمة * من دونها تضرب الاستار والكللفافصح القبر عنهم حين سائلهم * تلك الوجوه عليها الدود تنتقلقد طال ما اكلوا دهراً و ما شربوا * فأصبحوا اليوم بعد الاكل قد اكلوا