هم پذيرفت .
مأمون از مردم بر اين امر بيعت گرفت . به شهرها بخشنامه كرد و دستور داد به نام امام سكه زدند و در منابر به نام امام خطبه خواندند .
روز عيدى رسيد ( عيد قربان ) ، مأمون فرستاد پيش امام و خواهش كرد كه : در اين عيد شما برويد و نماز عيد را با مردم بخوانيد ، تا براى مردم اطمينان بيشترى در اين كار پيدا شود . امام پيغام داد كه : « پيمان ما بر اين بوده كه در هيچ كار رسمى دخالت نكنم ، بنابراين از اين كار معذرت مىخواهم . » .
مأمون جواب فرستاد : مصلحت در اين است كه شما برويد تا موضوع ولايت عهد كاملا تثبيت شود . آن قدر اصرار و تأكيد كرد كه آخرالامر امام فرمود :
« مرا معاف بدارى بهتر است و اگر حتما بايد بروم ، من همانطور اين فريضه را ادا خواهم كرد كه رسول خدا و على بن ابى طالب ادا مىكردهاند . » .
مأمون گفت : « اختيار با خود تو است ، هرطور مىخواهى عمل كن . » .
بامداد روز عيد ، سران سپاه و طبقات اعيان و اشراف و ساير مردم ، طبق معمول و عادتى كه در زمان خلفا پيدا كرده بودند ، لباسهاى فاخر پوشيدند و خود را آراسته بر اسبهاى زين و يراق كرده ، پشت در خانهء امام ، براى شركت در نماز عيد حاضر شدند .
ساير مردم نيز در كوچهها و معابر خود را آماده كردند و منتظر موكب با جلالت مقام ولايت عهد بودند كه در ركابش حركت كرده به مصلّى بروند . حتى عدهء زيادى مرد و زن در پشت بامها آمده بودند تا عظمت و شوكت موكب امام را از نزديك مشاهده كنند . و همه منتظر بودند كه كى در خانهء امام باز و موكب همايونى ظاهر مىشود .
از طرف ديگر حضرت رضا همانطور كه قبلا از مأمون پيمان گرفته بود ، با اين شرط حاضر شده بود در نماز عيد شركت كند كه آنطور مراسم را اجرا كند كه رسول خدا و على مرتضى اجرا مىكردند ، نه آنطور كه بعدها خلفا عمل كردند . لهذا اول صبح غسل كرد و دستار سپيدى بر سر بست ، يك سر دستار را جلو سينه انداخت و يك سر ديگر را ميان دو شانه ، پاها را برهنه كرد ، دامن جامه را بالا زد ، و به كسان خود گفت شما هم اينطور بكنيد . عصايى در دست گرفت كه سر آهنين داشت . به اتفاق كسانش از خانه بيرون آمد و طبق سنت اسلامى در اين روز ، با صداى بلند گفت :
« اللَّه اكبر ، اللَّه اكبر » .
جمعيت با او به گفتن اين ذكر هم آواز شدند و چنان جمعيت با شور و هيجان
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 242
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٤٢