تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦

نصيحت زاهد

گرمى هواى تابستان شدت كرده بود . آفتاب بر مدينه و باغها و مزارع اطراف مدينه به شدت مىتابيد . در اين حال مردى به نام محمدبن منكدر - كه خود را از زهّاد و عبّاد و تارك دنيا مىدانست - تصادفا به نواحى بيرون مدينه آمد ، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامى افتاد كه معلوم بود در اين وقت براى سركشى و رسيدگى به مزارع خود بيرون آمده و به واسطهء فربهى و خستگى به كمك چند نفر كه اطرافش هستند و معلوم است كس و كارهاى خود او هستند راه مىرود . با خود انديشيد : اين مرد كيست كه در اين هواى گرم خود را به دنيا مشغول ساخته است ؟ ! نزديكترشد ، عجب ! اين مرد محمدبن على بن الحسين ( امام باقر ) است ! اين مرد شريف ، ديگر چرا دنيا را پى جويى مىكند ؟ ! لازم شد نصيحتى بكنم و او را از اين روش باز دارم . نزديك آمد و سلام داد . امام باقر نفس زنان و عرق ريزان جواب سلام داد . - « آيا سزاوار است مرد شريفى مثل شما در طلب دنيا بيرون بيايد ، آن هم در چنين وقتى و در چنين گرمايى ، خصوصا با اين اندام فربه كه حتما بايد متحمل رنج فراوان بشويد ؟ ! . « چه كسى از مرگ خبر دارد ؟ كى مىداند كه چه وقت مىميرد ؟ شايد همين الآن