دزدها خيال كردند كه حتما در داخل اين بسته متاع گران قيمتى است . بسته را باز كردند ، جز مشتى كاغذ سياه شده چيزى نديدند .
گفتند : « اينها چيست و به چه درد مىخورد ؟ » .
غزالى گفت : « هرچه هست به درد شما نمىخورد ، ولى به درد من مىخورد . » .
- به چه درد تو مىخورد ؟ .
- اينها ثمرهء چند سال تحصيل من است . اگر اينها را از من بگيريد ، معلوماتم تباه مىشود و سالها زحمتم در راه تحصيل علم به هدر مىرود .
- راستى معلومات تو همين است كه در اينجاست ؟ .
- بلى .
- علمى كه جايش توى بقچه و قابل دزديدن باشد ، آن علم نيست ، برو فكرى به حال خود بكن .
اين گفتهء سادهء عاميانه ، تكانى به روحيهء مستعد و هوشيار غزالى داد . او كه تا آن روز فقط فكر مىكرد كه طوطى وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط كند ، بعد از آن در فكر افتاد كه كوشش كند تا مغز و دماغ خود را با تفكر پرورش دهد و بيشتر فكر كند و تحقيق نمايد و مطالب مفيد را در دفتر ذهن خود بسپارد .
غزالى مىگويد : « من بهترين پندها را ، كه راهنماى زندگى فكرى من شد ، از زبان يك دزد راهزن شنيدم . » « 1 »
هامش
( 1 ) . غزالى نامه ، صفحهء 116 .