- اى واى به حال من ! اين چه كارى بود كه كردم ! الآن دستور خواهد داد كه مرا سخت تنبيه و مجازات كنند . همين حالا مىدوم و دامنش را مىگيرم و التماس مىكنم تا مگر از تقصير من صرف نظر كند .
به دنبال مالك اشتر روان شد . ديد او راه خود را به طرف مسجد كج كرد . به دنبالش به مسجد رفت ، ديد به نماز ايستاد . منتظر شد تا نمازش را سلام داد . رفت و با تضرع و لابه خود را معرفى كرد و گفت : « من همان كسى هستم كه نادانى كردم و به تو جسارت نمودم . » .
مالك : « ولى من به خدا قسم به مسجد نيامدم مگر به خاطر تو ، زيرا فهميدم تو خيلى نادان و جاهل و گمراهى ، بى جهت به مردم آزار مىرسانى . دلم به حالت سوخت . آمدم دربارهء تو دعا كنم و از خداوند هدايت تو را به راه راست بخواهم . نه ، من آنطور قصدى كه تو گمان كردهاى دربارهء تو نداشتم . » « 1 »
هامش
( 1 ) . سفينة البحار ، مادهء « شتر » ، نقل از مجموعهء ورام .