عدالت ، خودش از مقولهء زيبايى است ولى زيبايى معقول نه زيبايى محسوس .
بعد هم برايش دليل مىآورند ، مىگويند : در مكتب ما كه مكتب دين است ، مطلب دليل دارد : اين كه شما مىگوييد بشر به حسب نهاد خودش عدالتخواه نيست و زور بايد عدالت را به او تحميل كند ، يا مىگوييد عقلش بايد برسد به جايى كه منفعت خودش را در آن بداند ، يا مىگوييد [ تكامل ] ابزار توليد [ خودبه خود عدالت را برقرار مىكند ] ، ما مواردى به شما نشان مىدهيم كه افرادى عادل و عدالتخواه بودهاند در صورتى كه منافعشان هم ايجاب نمىكرده است ؛ بر خلاف منافع فردى خودشان ، عدالت ، ايده ، هدف و آرزوشان بوده است ، بلكه عدالت را در حد يك محبوب دوست داشتهاند و خودشان را فداى راه عدالت كردهاند . اينها نمونههاى بشرهاى كامل در عصرهاى گذشته بودهاند . اين نمونهها نشان دادهاند كه بشر را مىتوان در مسير عدالت انداخت تا آنطور بشود ؛ حال اگر در حد آنها نشود ولى نمونهء كوچكش مىتواند بشود .
على بن ابى طالب خودش يك نمونهاى است كه همهء اين فلسفهها را باطل مىكند ؛ على و دستپروردگان على و عدهء زيادى از افراد بشر كه در تمام دورانها بودهاند . حال وقتى ما مثال به حضرت امير مىزنيم شايد در بعضى اذهان مىآيد كه على يك فرد منحصر است . نه ، اينجور نيست . الآن هم در ميان متدينين واقعى افراد بسيار زيادى هستند كه عدالت را واقعا دوست دارند ، نهادشان با عدالت پيوند دارد و چه پيوندى ! بشرِ دورههاى آينده همچنين خواهد بود .
بسيارى از افراد بشر خيال مىكنند كه مسألهء ظهور حضرت حجت ( عجّل اللَّه تعالى فرجه ) يك امرى است مساوى با انحطاط دنيا و بازگشت بشر به تقهقر . قضيه برعكس است ، رُقاء فكرى و اخلاقى و علمى بشر است ، به حكم همهء شواهد و ادلّهاى كه از دين به ما رسيده است . همان دينى كه موضوع ظهور حضرت حجت را و عدل كلى را براى ما ذكر كرده است اينها را هم ذكر كرده است . در حديث اصول كافى است كه وقتى آن حضرت ظهور مىكند خداى متعال دست خود را بر سر افراد بشر مىكشد و عقل افراد بشر افزون مىشود ، فكر و عملشان زياد مىشود . وقتى كه وجود مقدس او ظهور مىكند ديگر گرگ و گوسفندى در دنيا وجود ندارد ، حتى گرگها با يكديگر در صلح و صفا زندگى مىكنند ؛ كدام گرگها ؟ آيا همان گرگهايى كه در بيابان زندگى مىكنند ؟ يا گرگهاى افراد بشر ؛ يعنى گرگ ديگر طبيعت گرگى ندارد ، طبيعت گرگى از
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 159
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٥٩