ولى نه به خاطر اينكه عدالت مطلوب ماست ، بلكه به خاطر اينكه منافع فرد در عدالت جمع است . برتراند راسل فكرش چنين است و با اين فكر مدعى انساندوستى هم هست . چون فلسفهاش اينجور ايجاب مىكند چارهاى ندارد كه غير از اين بگويد .
مىگويد : انسان به حسب طبيعت خودش منفعتپرست آفريده شده ، و اين حرف ، دوم ندارد ، پس چه بايد كرد تا عدالت برقرار شود ؟ آيا به بشر بگوييم : بشر ! عدالت را بخواه ؟ اين كه زوربردار نيست ، در نهاد بشر عدالت خواهى وجود ندارد ، چطور با زور به او بگوييم عدالت را بخواه ؟ ! ولى يك كار ديگر مىشود كرد و آن اين است كه عقل و علم و دانش بشر را تقويت كنيم تا برسد به آنجا كه به او بگوييم بشر ! درست است كه آن كه اصالت دارد منفعت است و تو را جز در طريق منفعتپرستى فردى نمىشود سوق داد ، اما منفعت فرد در اين است كه عدالت در جمع برقرار باشد ، اگر عدالت در جمع نباشد منفعت فرد هم تأمين نمىشود . درست است كه تو به حكم طبيعتت مىخواهى به همسايهات تجاوز كنى ، ولى تو كه تجاوز كنى او هم تجاوز مىكند و تو بجاى اينكه منفعت بيشتر ببرى منفعت كمتر مىبرى ، پس عقلت را به كار بينداز ، حساب كن ، بعد مىفهمى كه نه ، مصلحت فردِ تو هم در عدالت است .
اينها ايدهء عدالت در عالم را دارند ولى راه وصول به ايدهء عدالت را تقويت فكر و علم و دانش مىدانند ، يعنى آشناكردن بشر به اينكه منفعت فرد در عدالتِ جمع است .
نقد اين نظريه
اين هم خيلى واضح است كه يك تئورى غير عملى است ، زيرا فقط دربارهء افرادى صادق است كه زور زياد ندارند . دربارهء بنده ممكن است صادق باشد . من كه يك آدم ضعيفى هستم ، وقتى از همسايههايم مىترسم و مىبينم به اندازهاى كه من زور دارم همسايهام هم زور دارد ، از ترس زور همسايه مىشوم عادل . اما آن ساعتى كه يك قدرتى به دست آوردم كه هيچ بيمى از همسايهام نداشتم و صددرصد يقين داشتم كه اگر او را لگدكوب كنم قدرتى نيست كه در مقابل من بايستد ، آن وقت چطور مىتوانم عادل باشم ؟ چطور علم من مىتواند مرا عادل كند ؟ ! چون جنابعالى كه مىگوييد بشر منفعتپرست است ، علم مىگويد به خاطر منفعت خودت عادل باش ، و اين آن وقتى است كه من زورى را در مقابل خودم ببينم ؛ وقتى كه زورى در مقابل خودم نمىبينم چطور عادل باشم ؟ ! و لهذا فلسفهء راسل - بر خلاف همهء شعارهاى انساندوستى او - به