و راستى چقدر هنگامهء تحقّق آن وعده نزديك است ؛ و كارها تنها به دست خداى بزرگ و تواناست و زندگى و مرگ به خواست اوست .
شرارهء دل شعلهور زينب
( 1 ) هنگامى كه دخت ارجمند فاطمه عليها السّلام ، زينب زمزمهء سالار شايستگان و اشعارى را كه مىخواند شنيد ، ديگر عنان شكيبايى از كف داد و از جاى خود پريد و در حالى كه دامان لباس خود را مىكشيد ، با سر و پاى برهنه به سوى برادر دويد و گفت : جان برادر ! يادگار گرانمايهء پدر و مادر ! حسين جان ! اين سروده و اين سخنان از آن كسى است كه به شهادت خويش يقين پيدا كرده است .
آه از اين مصيبت و درد ! اى واى ! اى داد ! اى واى از داغ عزيزان ! اى آه از فراق و جدايى ياران ! اى كاش مرگم فرا رسيده و زندگىام را به پايان رسانده بود و چنين روزى را نمىديديم ! گويى امروز است كه مادرم ، فاطمه جهان را با شهادت خويش بدرود گفته است ! گويى هم اينك در سوگ جانسوز پدرم ، امير مؤمنان و برادر ارجمندم ، حسن عزيز نشستهام ! هان اى حسين عزيز ! اى محبوب دل خواهر ! اى سالار من ! هان اى جانشين شايستهء نياكان پر افتخار ! اى يادگار لايق بزرگمردان گذشته ! اى پناه و پناهگاه بازماندگان ! اى آموزگار راستين عدالتخواهان ! اى بزرگ پرچمدار اصلاحگران ! اى سمبل درخشان آزادمنشان !