تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
« لكن مسناى يهود كتاب معين و معهودى است كه به ملاحظهء آن دو تفسير ( شرح مسنا ) از زيادى و نقصان مصون و محروس است ، و اما روايات مسناى اين امت داراى قوهء قويهء نباتيه است كه چون از مجموعه‌اى به مجموعهء ديگر نقل كند فوراً نمو كند و با بركت شود و شاخه‌ها و برگهاى تازهء با طراوت و نضارت براى آن پيدا [ شود ] و چون در سير به منزل منابر برسد و موسم نقل آنها برسد قوهء حيوانيه در او ظاهر گردد و بال و پر پيدا كند و چون طير خيال در هر لمحه به جهات مختلفه پرواز كند . و ما به جهت مثال به پاره‌اى از آنها اشاره كنيم به اينكه مختصرى از او نقل كنيم . » . قبلًا سه فقره نقل شد ، لهذا از شمارهء 4 شروع مىكنيم : 16 . د . صفحهء 175 : افسانه‌اى راجع به حضرت امير پس از ضربت خوردن . ه . افسانهء يكى از قاصدان كوفه كه نامه‌اى آورد براى امام حسين و جواب خواست . حضرت سه روز مهلت خواستند ، روز سوم عازم سفر شدند . آن شخص گفت : برويم ببينيم جلالت شأن پادشاه حجاز را كه چگونه سوار مىشود . آمد ديد حضرت بر كرسى نشسته ، بنى هاشم دورش را گرفته و مردان ايستاده و اسبان زين كرده و چهل محمل كه همه را به حرير و ديباج پوشانيده‌اند . . . تا عصر عاشورا كه عمر سعد امر كرد شتران بىجهاز را حاضر كردند براى سوار شدن اسيران . . . و . صفحهء 177 : حضرت زينب در شب عاشورا به جهت همّ و غم و خوف از اعداء در ميان خيمه‌ها سير مىكرد براى استخبار حال اقربا و انصار ، ديد حبيب بن مظهّر اصحاب را در خيمهء خود جمع كرده و از آنها عهد مىگيرد كه فردا نگذارند احدى از بنى هاشم قبل از ايشان به ميدان برود . . . آن مخدّره مسروراً آمد پشت خيمهء أبو الفضل ، ديد آن جناب نيز بنى هاشم را جمع كرده و به همان قِسم از ايشان عهد مىگيرد كه نگذارند احدى از انصار پيش از ايشان به ميدان برود . مخدّره مسرور در خدمت حضرت رسيد و تبسم كرد . حضرت از تبسم او ( در اين وقت ) تعجب كرد و سبب پرسيد . آنچه ديده بود عرض كرد . . . ز . داستان اينكه در روز عاشورا بعد از شهادت اهل بيت و اصحاب ، حضرت به بالين امام زين العابدين عليه السلام آمد . پس ، از پدر حال معاملهء آن جناب را با اعداء پرسيد . خبر داد كه به جنگ كشيد . پس جمعى از اصحاب را پرسيد . در جواب فرمود : قُتِلَ ،