اسب سوارى و مسابقه و تربيت حيوانات و مخصوصاً سگ علاقهء فراوانى داشت .
اين صفات در يك مردى كه قوى و نيرومند و صاحب ملكات فاضله باشد كمال و موجب تكميل قواى او مىشود ولى در اهل تنعّم و اعقاب سلالات و آقازادهها و اشرافزادهها و شاهزادهها سبب بطالت و اغراق در تَرَف و تنعم مىشود .
يزيد روى خصلت فصاحت بدوى به معاشرت با شعرا و منادمت اهل اباطيل علاقهء فراوانى داشت آن هم از نوع اشعارى كه در اسلام لغو و لهو است ( لَأَنْ يُمْلَأَ بَطْنُ الرَّجُلِ قَيْحاً خَيْرٌ مِنْ انْ يُمْلَأَ شِعْراً ) « 1 » . غرق شدن در شعر و خيال ضررهاى زيادى دارد . شعر تاحدى از مظاهر جمال است ، آثار اجتماعى مفيدى ممكن است داشته باشد . داستانها در اين زمينه هست و به همين دليل كه خوبى دارد بدى هم دارد . دربارهايى كه دربار شعر و خلاعت و لغو بوده بسيار فاسد بوده . خيلىها بودهاند كه به واسطهء يك شعر در دربار امويها صلههاى فراوانى بردهاند . ( داستان وليد اموى و ابن عايشه ص 75 مكتب تشيّع ) .
به هر حال شعرا و بَطّالها در دربار يزيد مقامى داشتند و خودش هم در وصف خمر و ساير چيزها اشعارى دارد ، از آن جمله :
شميسة كرم برجها قعر دنّها * و مشرقها الساقى و مغربها فمى
فان حرّمت يوماً على دين احمد * فخذها على دين المسيح بن مريم . . .
و از آن جمله :
دع المساجد للعبّاد تسكنها * و اجلس على دكة الخمار و اسقينا
ان الذي شربا فى سكره طربا * و للمصلين لا دنيا و لا دينا
ما قال ربك ويل للذى شربا * لكنه قال ويل للمصلّينا . . . « 2 »
و از آن جمله است :
لما بدت تلك الرّءوس و أشرقت * تلك الشّموس على ربى جيرون
صاح الغراب فقلت صح أو لا تصح * فلقد قضيت من النّبى ديونى . . . « 3 »
هامش
( 1 ) . [ اگر شكم مردى از چرك و خون پر شود بهتر از آن است كه درون وى از شعر پر گردد . ]
( 2 ) . [ مساجد را براى عابدان واگذار تا در آن سكنى گزينند ، و خود بر دكان شرابفروش نشين و ما را شراب ده . آن كس كه شراب نوشد در حالت خمارى به طرب پردازد ، درحالىكه نمازگزاران نه دين دارند و نه دنيا .
پروردگارت در قرآن « واى بر شرابخواران » نگفته ، ولى « واى بر نمازگزاران » گفته است . . . . ]
( 3 ) . [ چون آن سرها پيدا شد و آن خورشيدها به تپههاى جيرون بتابيد ، كلاغ صدا كرد و من گفتم چه صدا بكنى چه نكنى من ديون خود را از پيامبر وصول كردم . ]