تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
حال آمد خدمت أبا عبد اللَّه ، درحالىكه رجز مىخواند . به مادرش گفت : مادر ! آيا خوب عمل كردم ؟ گفت : نه ، من از تو راضى نيستم ؛ من تا تو را كشته نبينم ، از تو راضى نمىشوم . زنش هم بود . البته زنش جوان بود . به دامن عبد الله بن عمير آويخت . مادر گفت : مادر ! مبادا اينجا به حرف زن گوش كنى ؛ اينجا جاى گوش كردن به حرف زن نيست . اگر مىخواهى كه من از تو راضى باشم جز اينكه شهيد بشوى راه ديگرى ندارد . اين مرد مىرود تا شهيد مىشود . بعد سر او را مىبُرند و به طرف خيام حرم مىاندازند ( چند نفر هستند كه سرهايشان به طرف خيام حرم پرتاب شده ؛ يكى از آنها اين مرد است ) . اين مادر سر پسر خود را مىگيرد و به سينه مىچسباند ، مىبوسد و مىگويد : پسرم ! حالا از تو راضى شدم ، به وظيفهء خودت عمل كردى . بعد مىگويد : ولى ما چيزى را كه در راه خدا داديم پس نمىگيريم . همان سر را به سوى يكى از افراد دشمن پرتاب مىكند و بعد عمود خيمه‌اى را برمىدارد و شروع مىكند به حمله كردن : « انَا عَجوزٌ سَيّدى ضَعيفَةٌ » « 1 » من پيرزن ضعيفه‌اى هستم ، پيرزن ناتوانم ، اما تا جان دارم از خاندان فاطمه دفاع مىكنم .

طفل شهيد

در كربلا ده يا نه طفل غير بالغ شهيد شدند . در مورد يكى از آنها تاريخ مىنويسد : « وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِى الْمَعْرِكَة » « 2 » جوانى كه پدرش در معركه شهيد شده بود ( ولى نگفته‌اند كه پدرش چه كسى بود ، يعنى براى ما مشخص نيست ) آمد خدمت أبا عبد اللَّه و گفت : اجازه بدهيد من به ميدان بروم . فرمود : نه . همچنين فرمود : به اين جوان اجازه ندهيد به ميدان برود كه پدرش كشته شده است . همين بس است و مادرش هم در اينجا حاضر است ، شايد او راضى نباشد . عرض كرد : يا أبا عبد اللَّه ! اصلًا اين شمشير را مادرم به كمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان أبا عبد اللَّه كن . شروع كرد به خواهش و التماس كردن تا أبا عبد اللَّه به او اجازه داد . و سرّ اينكه معلوم نشد كه او پسر مسلم بن عوسجه بوده يا پسر حرث بن
هامش
( 1 ) . تمام بيت اين است :انا عجوز سيدى ضعيفة * خاوية بالية نحيفة( بحار الأنوار ، ج 45 / ص 28 ) ( 2 ) . بحار الأنوار ، ج 45 / ص 27 .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 392 | مرتضى مطهرى