تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
آنكه چهار هزار مأمور شريعهء فرات را كنار زده است ، وارد آن شده و اسب را داخل آب برده است به طورى كه آب به زير شكم اسب رسيده و او مىتواند بدون اينكه پياده شود مشكش را پر از آب كند . همين‌كه مشك را پر از آب كرد ، با دستش مقدارى آب برداشت و آورد جلوى دهانش كه بنوشد . ديگران از دور ناظر بودند . آنها همين قدر گفته‌اند : ما ديديم كه ننوشيد و آب را ريخت . ابتدا كسى نفهميد كه چرا چنين كارى كرد . تاريخ مىگويد : « فَذَكَرَ عَطَشَ الْحُسَيْنِ عليه السلام » « 1 » يادش افتاد كه برادرش تشنه است ، گفت شايسته نيست حسين در خيمه تشنه باشد و من آب بنوشم . حال تاريخ از كجا مىگويد ؟ از اشعار أبو الفضل . چون وقتى كه بيرون آمد ، شروع كرد به رجز خواندن . از رجزش فهميدند كه چرا أبو الفضل تشنه آب نخورد . رجزش اين بود :
يا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَيْنِ هونى * فَبَعْدُهُ لا كُنْتِ انْ تَكونى
خودش با خودش حرف مىزند ، خودش را مخاطب قرار داده و مىگويد : اى نفس عبّاس ! مىخواهم بعد از حسين زنده نمانى ؛ تو مىخواهى آب بخورى و زنده بمانى ؟ عبّاس ! حسين در خيمه‌اش تشنه است و تو مىخواهى آب گوارا بنوشى ؟ به خدا قسم رسم نوكرى و آقايى ، رسم برادرى ، رسم امام داشتن ، رسم وفادارى چنين نيست . سراسر وفا بود . مردى است به نام عمرو بن قرظة بن كعب انصارى كه از اولاد انصار مدينه است . او ظاهراً از آن كسانى است كه در وقت نماز أبا عبد اللَّه خودشان را سپر أبا عبد اللَّه كرده بودند . آن قدر تير به بدن اين مرد خورد كه ديگر افتاد . لحظات آخرش را طى مىكرد . أبا عبد اللَّه خودشان را به بالينش رساندند . تازه دربارهء خودش شك مىكند كه آيا به وظيفهء خود عمل كرده يا خير ، مىگويد : « ا وَفَيْتُ يا ابا عَبْدِ اللَّه ؟ » آيا من توانستم وفا كنم يا نه ؟

3 . مساوات اسلامى

مىرويم سراغ مساوات اسلامى ، برادرى و برابرى اسلامى . كسانى كه أبا عبد اللَّه خود را به بالين آنها رسانده است ، عدهء معدودى هستند . دو نفر از آنها افرادى هستند كه ظاهراً مسلّم است كه قبلًا برده بوده‌اند ، يعنى برده‌هاى آزادشده بوده‌اند . اسم يكى از آنها « جون » است كه مىگويند مولى ابى ذر غفارى ، يعنى آزادشدهء جناب ابو ذر
هامش
( 1 ) . ينابيع المودّة ، ج 2 / ص 165 .