أبا عبد اللَّه او را در دامن گرفت . او شروع كرد به صحبت كردن با عمو . در همان حال يكى از دشمنان آمد براى اينكه ضربتى به أبا عبد اللَّه بزند . اين بچه ديد كه كسى آمده به قصد كشتن أبا عبد اللَّه ؛ شروع كرد به بدگويى كردن : اى پسر زناكار ! تو آمدهاى عموى مرا بكشى ؟ به خدا قسم من نمىگذارم . او كه شمشيرش را بلند كرد ، اين طفل دست خودش را سپر قرار داد . در نتيجه بعد از فرود آمدن شمشير ، دستش به پوست آويخته شد . در اين موقع فرياد زد : يا عمّاه ! عمو جان ! ديدى با من چه كردند ؟ ! .
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 394
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٩٤