جناده اين است كه اين هر دو با خاندانشان در كربلا بودهاند . البته عبد الله بن عمير هم با خاندانش در كربلا بوده ، ولى اين قدر معلوم است كه او فرزند عبد الله بن عمير نبوده است . وقتى اين بچه به ميدان آمد ، بر خلاف اغلب افراد كه خودشان را به پدر و جدّشان معرفى مىكردند كه من فلانى هستم پسر فلانى ، اين كار را نكرد بلكه طور ديگرى حرف زد كه در منطق ، گوى سبقت را از همه ربود . وسط ميدان كه رسيد ، فرياد زد :
اميرى حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الْاميرُ * سُرورُ فُؤادِ الْبَشيرِ النَّذيرِ « 1 »
اى مردم ! اگر مىخواهيد مرا بشناسيد ، من آن كسى هستم كه آقاى او حسين است ، او كه مايهء خوشحالى قلب پيغمبر است . مىبينيد بچه ، بزرگ ، شيرخوار ، هر كدام در اين حادثه مقامى دارند ( مقام عجيبى ) ؛ حال مقام اهل بيت پيغمبر ، وظيفه و رسالتى كه زنها از نظر تبليغ داشتند به جاى خود ؛ و در همهء اينها خاندان أبا عبد اللَّه ، خودشان از همه پيش هستند .
اينجا مرثيهاى از يكى از فرزندان امام حسن عليه السلام مىگويم . جناب قاسم برادرى دارد به نام عبد الله . امام حسن ده سال قبل از امام حسين شهيد شد ، مسموم شد و از دنيا رفت . سن اين طفل را هم ده سال نوشتهاند ؛ يعنى وقتى كه پدر بزرگوارش از دنيا رفته ، او تازه به دنيا آمده و شايد بعد از آن بوده است . به هر حال از پدر چيزى يادش نبود . و در خانهء أبا عبد اللَّه بزرگ شده بود و أبا عبد اللَّه براى او ، هم عمو بود و هم به منزلهء پدر .
أبا عبد اللَّه به عمهء اين طفل ، به خواهر بزرگوارش زينب سپرده بود كه مراقب اين بچهها بالخصوص باشند . اين پسر بچهها مرتب تلاش مىكردند كه خودشان را به وسط معركه برسانند ولى مانع مىشدند . نمىدانم در آن لحظات آخر كه أبا عبد اللَّه در گودال قتلگاه افتاده بودند ، چطور شد كه يك مرتبه اين طفل دهساله از خيمه بيرون زد و تا زينب ( سلام اللَّه عليها ) دويد كه او را بگيرد ، خودش را از دست زينب رها كرد و گفت :
« وَ اللَّهِ لا افارِقُ عَمّى » « 2 » به خدا قسم من از عمويم جدا نمىشوم . به سرعت خودش را به أبا عبد اللَّه رساند در حالى كه ايشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حركت برايشان خيلى كم بود . اين طفل آمد و آمد تا خودش را به دامن عموى بزرگوار انداخت .
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ج 45 / ص 27 .
( 2 ) . بحار الأنوار ، ج 45 / ص 53 .