« لَمْ يَبْقِ مَعَهُ الّا اهْلَ بَيْتِهِ وَ صَفْوَتَهُ » فقط خاندان و نيكان اصحابش با او باقى ماندند كه البته عدهء آنها در آن وقت خيلى كم بود ( در خود كربلا عدهاى از كسانى كه قبلًا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمر سعد ، يك يك بيدار شدند و به أبا عبد اللَّه ملحق گرديدند ) ، شايد بيست نفر بيشتر همراه أبا عبد اللَّه نبودند . در چنين وضعى خبر تكاندهندهء شهادت مسلم و هانى به أبا عبد اللَّه و ياران او رسيد . صاحب لسان الغيب مىگويد : بعضى از مورّخين نقل كردهاند امام حسين عليه السلام كه چيزى را از اصحاب خودش پنهان نمىكرد ، بعد از شنيدن اين خبر مىبايست به خيمهء زنها و بچهها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد ، درحالىكه در ميان آنها خانوادهء مسلم هست ، بچههاى كوچك مسلم هستند ، برادران كوچك مسلم هستند ، خواهر و بعضى از دخترعموها و كسان مسلم هستند .
حالا أبا عبد اللَّه به چه شكل به آنها اطلاع بدهد ؟ مسلم دختر كوچكى داشت . امام حسين وقتى كه نشست او را صدا كرد ، فرمود : بگوييد بيايد . دختر مسلم را آوردند . او را روى زانوى خودش نشاند و شروع كرد به نوازش كردن . دخترك زيرك و باهوش بود ؛ ديد كه اين نوازش يك نوازش فوق العاده است ، پدرانه است ، لذا عرض كرد : يا أبا عبد اللَّه ! يَا بنَ رسول اللَّه ! اگر پدرم بميرد چقدر . . . « 1 » ؟ أبا عبد اللَّه متأثر شد ، فرمود :
دختركم ! من به جاى پدرت هستم . بعد از او من جاى پدرت را مىگيرم . صداى گريه از خاندان أبا عبد اللَّه بلند شد . أبا عبد اللَّه رو كرد به فرزندان عقيل و فرمود : اولاد عقيل ! شما يك مسلم داديد كافى است ، از بنى عقيل يك مسلم كافى است ؛ شما اگر مىخواهيد برگرديد ، برگرديد . عرض كردند : يا أبا عبد اللَّه ! يَا بنَ رسول اللَّه ! ما تا حالا كه مسلمى را شهيد نداده بوديم در ركاب تو بوديم ، حالا كه طلبكار خون مسلم هستيم رها كنيم ؟ ابداً ، ما هم در خدمت شما خواهيم بود تا همان سرنوشتى كه نصيب مسلم شد نصيب ما هم بشود .
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطّاهرين .
هامش
( 1 ) . [ افتادگى از متن پياده شده از نوار است . ]