دل دشمن قرار گرفت . عمر سعد فرياد كرد : چه مىكنيد ؟ « وَ اللَّهِ نَفْسُ ابيهِ بَيْنَ جَنْبَيْهِ » با كى داريد مىجنگيد ؟ ! اين فرزند على است ، « هذَا ابْنُ قَتّالِ الْعَرَبِ » اين فرزند همان كسى است كه عرب را كشت . مىخواست تعصب عربيت را عليه حضرت تحريك كرده باشد . گفتند : چه كنيم ؟ گفت : اينطور مصلحت نيست . اگر يك يك برويد ، يك نفر از شما را باقى نخواهد گذاشت ، حمله را همه جانبه كنيد . أبا عبد اللَّه به هر طرف كه حمله مىكرد ، فرار مىكردند ولى مواظب بود كه از خيمهها دور نشود . غيرت حسين هم هست . حسين شجاع است ، صبور است ، راضى به رضاى الهى است ، مخلص است ولى غيرة اللَّه هم هست ، غيرتش هم به او اجازه نمىدهد كه زنده باشد و كسى نزديك خيام حرم او بيايد . به اهل بيت دستور داد كه شما ابداً از خيمهها بيرون نياييد . اين دروغ است اگر شنيده باشيد كه اهل بيت ، مرتب بيرون مىآمدند و « العطش » مىگفتند .
فقط يك بار بيرون آمدند و آن ، وقتى بود كه اسب بىصاحب أبا عبد اللَّه آمد . آن وقت هم كه بيرون آمدند ، اول نمىدانستند كه قضيه از چه قرار است . صداى شيههء اين اسب را كه شنيدند ، خيال كردند آقا براى وداع سوم آمده است . مىگويند اين اسب ، اسب تربيتشدهاى بود . نه تنها اسب أبا عبد اللَّه اينطور تربيت داشت ، بلكه اسبهاى دشمنان هم اينطور تربيتها را داشتند كه وقتى سوارش مىافتاد ، اين حيوان احساس مىكرد .
اين اسب ، يال خودش را به خون أبا عبد اللَّه رنگين كرده بود و وقتى كه ديد آقا افتاده است و ديگر نمىتواند از جا بلند شود ، آمد به طرف خيام حرم . در واقع مثل اينكه پيكى بود كه مىخواست خبرى بدهد . اينها به خيال اينكه آقا برگشتهاند ، از خيمه بيرون آمدند ولى وقتى كه آن اوضاع را ديدند ، چارهاى نديدند جز اينكه دور اين اسب را بگيرند و ناله كنند . به هر حال آقا اجازه نداد آنها بيرون بيايند . ولى خودش نقطهاى را مركز قرار داده بود كه صدايش را مىشنيدند . مىخواست به اين وسيله به آنها اطمينان بدهد . وقتى كه برمىگشت ، به آن مركز كه مىرسيد ، با صداى بلند - من نمىدانم اينكه مىگويم صداى بلند ، آن زبان خشك چگونه در دهان مىگرديده - با هر مقدار كه نيرو داشت فرياد مىكرد : « لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الّا بِاللَّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ » خدايا ! حسين هرچه نيروى روحى و جسمى دارد از توست . اهل بيت خوشحال مىشدند كه آقا زنده است . مدتى استراحت مىكرد ، آسايش پيدا مىكرد . لشكر باز برمىگشتند ، حلقه را تنگ مىكردند ، تيراندازى مىكردند ، سنگ مىپراندند . باز نوبت ديگر آقا حمله مىكرد . اين كرّ و فرّ ادامه داشت .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 296
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٩٦