نويسندگان بسيار معروف ( عبّاس محمود عَقّاد ) جملهاى دربارهء أبا عبد اللَّه عليه السلام دارد ، مىگويد : در روز عاشورا مثل اين بود كه يك نوع مسابقه ميان خصلتهاى حسينى برقرار شده بود ، يعنى فضايل حسينى هر كدام با ديگرى مسابقه مىداد : صبر حسين مىخواست از ساير صفاتش جلو بيفتد ، رضاى حسين به آنچه كه رضاى خداست مىخواست از صبرش جلو بيفتد ، اخلاص حسين مىخواست از همهء اينها پيشى بگيرد ، شجاعت حسين مىخواست گوى سبقت را از صفات ديگر او بربايد . من عرض مىكنم - البته من نمىتوانم دربارهء اخلاص حسينى كوچكترين سخنى بگويم ؛ كوچكتر از اين هستم ، ولى مىتوانم بگويم - چيزى كه در روز عاشورا بيش از هر چيز ديگر جلوهگر و نمايان است طمأنينهء حسين ، اطمينان حسين ، آرامش و استقامت حسين است . اين سخنى نيست كه من مىگويم ، سخنى است كه از همان روزها درك كردند . يك كسى كه آنجا حاضر بوده است ، جملهاى دارد . تعبير او مطابق عصر و زمان و فهم خودش خيلى عالى است ، مىگويد : « وَ اللَّهِ ما رَايْتُ مَكْثوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَ اهْلُ بَيْتِهِ وَ اصْحابُهُ ارْبَطَ جَأشاً مِنْهُ » « 1 » . اين مرد در واقع يك خبرنگار بوده و قضايا را نقل كرده است . مىگويد : به خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشكستهاى ، مرد تحت فشار قرار گرفتهاى را كه فرزندانش ( اهل بيتش ) جلوى چشمش قلم قلم باشند ، اصحابش را ببيند درحالىكه سرهايشان از بدنهايشان جدا شده است ، و اين مقدار قوّت قلب داشته باشد ! .
اين جريان خيلى عجيب است ، شوخى نيست . جريانى كه هميشه اعجاب مرا برمىانگيزد اين است : أبا عبد اللَّه در روز عاشورا چنان قدم برمىدارد كه كأنّه آيندهء روشن يعنى آثار نورانى نهضت خودش را به چشم مىبيند . او شك نداشت كه با همين شهيد شدن پيروز شد . شك نكرد كه روز عاشورا پايان اين است كه بايد هرچه دارد در راه خدا بدهد ، يعنى پايان كِشت است ، و از روز عاشورا آغاز بهرهبردارى از اين نهضت است ، همان گونه كه همينطور هم شد . ما مىبينيم كه كشته شدن حسين عليه السلام همان و پيدا شدن جنبشها و حركتها و همدرديها و همدليها و طغيانها عليه دستگاه اموى همان .
اولين كسى كه اين كار را كرد يك زن بود ، زن فردى از لشكر كفار . او در عصر عاشورا وقتى كه ديد لشكر مىخواهند به طرف خيمههاى حرم حسين بن على حمله كنند ،
هامش
( 1 ) . اللّهوف ، ص 50 .