تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
راوى گفت : در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است ، از شدت درد پاشنهء پا را محكم به زمين مىكوبد . در همين حال « فَشَهِقَ شَهْقَةً فَماتَ » فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد . يك وقت ديدند أبا عبد اللَّه بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت . ديدند قاسم را مىكِشد و به خيمه‌گاه مىآورد . خيلى عظيم و عجيب است : وقتى كه قاسم مىخواهد به ميدان برود ، از أبا عبد اللَّه خواهش مىكند . أبا عبد اللَّه دلش نمىخواهد اجازه بدهد . وقتى كه اجازه مىدهد ، دست به گردن يكديگر مىاندازند ، گريه مىكنند تا هر دو بىحال مىشوند . اينجا منظره برعكس شد ؛ يعنى اندكى پيش ، حسين و قاسم را ديدند درحالىكه دست به گردن يكديگر انداخته بودند ولى اكنون مىبينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پايين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد . و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرين .