حكومت خود ادامه دهند ، چرا كه بعد بنى العباس بر همين اساس آمدند و خلافت را از آنها تصاحب كردند و پانصد سال خلافت كردند ، و حكومت بنى اميّه بعد از قضيهء كربلا دائماً متزلزل بود . چه اثرى از اين بهتر و بيشتر كه در ميان خود بنى اميّه مخالف پيدا كرد ؟ اينها نيروى معنويت را مىرساند .
همين ابن زياد با آن شقاوت ، برادرى دارد به نام عثمان بن زياد . عثمان آمد به برادرش گفت : برادر ! من دلم مىخواست تمام اولاد زياد به فقر و ذلت و نكبت و بدبختى دچار مىشدند و چنين جنايتى در خاندان ما پيدا نمىشد . مادرش مرجانه يك زن بدكاره است . وقتى كه پسرش چنين كارى را كرد ، به او گفت : پسرم ! اين كار را كردى ولى بدان كه ديگر بويى از بهشت به مشامت نخواهد رسيد . مروان حَكَم ، آن شقىّ ازل و ابد ، برادرى دارد به نام يحيى بن حكم . يحيى در مجلس يزيد به عنوان يك معترض از جا بلند شد ، گفت : سبحان اللَّه ! اولاد سميّه ( يعنى اولاد مادر زياد ) ، دختران سميّه بايد محترم باشند ولى آل پيغمبر را تو به اين وضع در اين مجلس حاضر كردهاى ؟ ! آرى ، نداى حسينى از درون خانهء اينها بلند شد . داستان هند ، زن يزيد را هم شنيدهايد كه از اندرون خانهء يزيد حركت كرد و به عنوان يك معترض به وضع موجود به سوى او آمد و يزيد مجبور شد اصلًا تكذيب كند ، بگويد اصلًا من راضى به اين كار نبودم ، اين كار را من نكردم ، عبيد الله زياد از پيش خود كرد .
آخرين پيشبينى امام حسين عليه السلام اين بود : يزيد آن دو سال بعد را با يك نكبتى حكومت مىكند و بعد مىميرد . پسر معاوية بن يزيد - كه خليفه و وليعهد اوست و معاويه اين اوضاع را براى اينها تأسيس كرده بود - بعد از چهل روز رفت بالاى منبر و گفت : أيّها النّاس ! جدّ من معاويه با على بن أبي طالب جنگيد و حق با على بود نه با جدّ من ، پدرم يزيد با حسين بن على جنگيد و حق با حسين بود نه با پدرم ، و من از اين پدر بيزارى مىجويم . من خودم را شايستهء خلافت نمىدانم و براى اينكه مثل گناهانى كه جدّ و پدرم مرتكب شدند مرتكب نشوم ، اعلان مىكنم كه از خلافت كنارهگيرى مىكنم . كنار رفت . اين نيروى حسين بن على عليه السلام بود ، نيروى حقيقت بود . در دوست و دشمن اثر گذاشت .
امام صادق عليه السلام فرمود : « رَحِمَ اللَّهُ عَمِّىَ الْعَباسَ لَقَدْ آثَرَ وَ ابْلِىَ بَلاءً حَسَناً . . . » « 1 » ( خدا
هامش
( 1 ) . إبصار العين ، ص 26 .