معترض بودن ، قبول نداشتن ، اطاعت يزيد را لازم نشمردن ، بلكه مخالفت با او را واجب دانستن . آنها مىگفتند بايد بيعت كنيد ، امام مىفرمود بيعت نمىكنم . حال در مقابل اين تقاضا ، در مقابل اين عامل ، امام چه وظيفهاى دارند ؟ بيش از يك وظيفهء منفى وظيفهء ديگرى ندارند : بيعت نمىكنم . حرف ديگرى نيست . بيعت مىكنيد ؟ خير .
اگر بيعت نكنيد كشته مىشويد ! من حاضرم كشته شوم ولى بيعت نكنم . در اينجا جواب امام فقط يك « نه » است .
حاكم مدينه كه يكى از بنى اميه بود ، امام را خواست . ( البته بايد گفت گرچه بنى اميه تقريباً همه عناصر ناپاكى بودند ولى او تا اندازهاى با ديگران فرق داشت . ) در آن هنگام امام در مسجد مدينه ( مسجد پيغمبر ) بودند . عبد الله بن زبير هم نزد ايشان بود .
مأمور حاكم از هر دو دعوت كرد نزد حاكم بروند و گفت : حاكم صحبتى با شما دارد .
گفتند : تو برو ، بعد ما مىآييم . عبد الله بن زبير گفت : در اين موقع كه حاكم ما را خواسته است ، شما چه حدس مىزنيد ؟ امام فرمود : « اظُنُّ انَّ طاغِيَتَهُمْ قَدْ هَلَكَ » فكر مىكنم فرعون اينها تلف شده و ما را براى بيعت مىخواهد . عبد الله بن زبير گفت : خوب حدس زديد ، من هم همينطور فكر مىكنم ؛ حالا چه مىكنيد ؟ امام فرمود : من مىروم ، تو چه مىكنى ؟ حالا ببينم .
عبد الله بن زبير شبانه از بيراهه به مكه فرار كرد و در آنجا متحصن شد . امام عليه السلام [ نزد حاكم مدينه ] رفت ، عدهاى از جوانان بنى هاشم را هم با خود برد و گفت : شما بيرون بايستيد ؛ اگر فرياد من بلند شد بريزيد تو ، ولى تا صداى من بلند نشده داخل نشويد . مروان حكم ، اين اموى پليد معروف كه زمانى حاكم مدينه بود ، آنجا حضور داشت « 1 » . حاكم نامهء علنى را به اطلاع امام رساند . امام فرمود : چه مىخواهيد ؟ حاكم شروع كرد با چربزبانى صحبت كردن ، گفت : مردم با يزيد بيعت كردهاند ، معاويه نظرش چنين بوده است ، مصلحت اسلام چنين ايجاب مىكند . . . خواهش مىكنم شما هم بيعت بفرماييد ، مصلحت اسلام در اين است . بعد هرطور كه شما امر كنيد اطاعت خواهد شد ، تمام نقايصى كه وجود دارد مرتفع مىشود . امام فرمود : شما براى چه از من بيعت مىخواهيد ؟ براى مردم مىخواهيد ، يعنى براى خدا كه
هامش
( 1 ) . اين مرد مدت زيادى حاكم مدينه بوده است و اتفاقاً در مدينه بسيار آبادى كرده . چشمهاى در مدينه است كه هنوز هم آب آن جارى است و مروان حكم آن را جارى كرده است .