مىايستاد ، شعارهاى بلند مىداد ، شعارى را مىخواند كه با وزن طولانى بود :
انَا بْنُ عَلىِّ الطُّهْرِ مِنْ آلِ هاشِمٍ * كَفانى بِهذا مَفْخَراً حينَ افْخَرُ « 1 »
اما وقتى كه حمله مىكرد ، شعارهاى حملهاى مىداد مثل : « الْمَوْتُ اوْلى مِنْ رُكوبِ الْعارِ » يا همان شعرى كه قبلًا خواندم .
قوّت قلب أبا عبد اللَّه عليه السلام
شجاعت و قوّت قلبى كه أبا عبد اللَّه در روز عاشورا از خود نشان داد ، همهء [ شجاعان ] را فراموشاند . اين ، سخن راويان دشمن است . راوى گفت : « وَ اللَّهِ ما رَايْتُ مَكْثوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ اهْلُ بَيْتِهِ وَ وُلْدُهُ وَ اصْحابُهُ ارْبَطَ جَأْشاً مِنْهُ » به خدا قسم در شگفت بودم كه اين چه دلى بود ، چه قوّت قلبى بود ؟ ! يك آدمى كه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوى چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوىّ القلب باشد ! من كه نظيرى برايش سراغ ندارم .
در روز عاشورا أبا عبد اللَّه نقطهاى را به عنوان مركز انتخاب كرده بود ، يعنى وجود مقدس أبا عبد اللَّه ابتدا آنجا مىايستاد و بعد حمله مىكرد . به طور قطع و مسلّم و بر طبق همهء تواريخ ، كسى جرأت نكرد تن به تن با أبا عبد اللَّه بجنگد . البته ابتدا چند نفر آمدند ، جنگيدند ، ولى آمدن همان و از بين رفتن همان . پسر سعد فرياد كرد : چه مىكنيد ؟ ! « انَّ نَفْسَ ابيهِ بَيْنَ جَنْبَيْهِ » ( يا « انَّ نَفْساً ابِيَّةً بَيْنَ جَنْبَيْهِ » ) اين ، پسر على است ، روح على در پيكر اوست ، شما با چه كسى داريد مىجنگيد ؟ ! با او تن به تن نجنگيد . ديگر جنگ تن به تن تمام شد .
آن وقت جنگى كه از طرف آنها نامردى بود شروع شد ؛ سنگپرانى ، تيراندازى .
جمعيتى در حدود سى هزار نفر مىخواهند يك نفر را بكشند . از دور ايستادهاند ، تيراندازى مىكنند يا سنگ مىپرانند . همينها وقتى كه أبا عبد اللَّه حمله مىكرد ، درست مثل يك گلّهء روباه كه از جلوى شير فرار مىكند ، فرار مىكردند . ولى حضرت حمله را خيلى ادامه نمىداد يعنى نمىخواست فاصلهاش با خيام حرمش زياد شود . غيرت حسين اجازه نمىداد كه تا زنده است كسى به اهل بيتش اهانت كند . مقدارى كه حمله مىكرد و آنها را دور مىساخت ، برمىگشت ، مىآمد در آن نقطهاى كه آن را مركز قرار
هامش
( 1 ) . منتهى الآمال ، ج 1 / ص 282 .