تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
« فَصَغى رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ وَ مالَ الْآخَرُ لِصِهْرِه » « 1 » فلان شخص به دليل كينه‌اى كه با من داشت ، از حق منحرف شد و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطهء قوم و خويشى و وصلت كارى خودش ، رأيش را به آن طرف داد . خود عمر هم اينها را پيش‌بينى مىكرد . به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت : من رأيم را دادم به على ، طلحه گفت : من رأيم را دادم به عثمان ، سعد هم كنار رفت . كار دست عبد الرّحمن بن عوف باقى ماند ؛ به هر طرف كه رأى مىداد او انتخاب مىشد . عبد الرّحمن مىخواست خودش را بيطرف نگه دارد . عمر گفت : اينها بايد سه روز در اتاقى محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكى كنند ، جز براى نماز و حوايج ضرورى حق ندارند بيرون بيايند ( اين هم يك زورى بود كه عمر اعمال كرد ) . بعد يك عده مسلّح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند ، شما حق كشتنشان را داريد . خيلى عجيب است ! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون . تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد . بنى اميّه از تيپ عثمان بودند و بنى هاشم و نيكان صحابهء پيامبر همچون ابو ذر و عمّار - كه زياد هم بودند - طرفدار على عليه السلام . اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع على عليه السلام تمام شود . ولى حضرت قبل از اين ، خودش به طور خصوصى به افراد مىگفت كه من مىدانم پايان كار چيست ولى نمىتوانم و نبايد خودم را كنار بكشم كه بگويند او خودش نمىخواست و اگر مىآمد مسلّماً همه اتفاق آراء پيدا مىكردند . عبد الرّحمن ، اول آمد سراغ على عليه السلام گفت : على ! آيا حاضرى با من بيعت كنى به اين شرط كه خلافت را به عهده بگيرى و بر طبق كتاب اللَّه ( قرآن ) و سنّت پيغمبر و سيرهء شيخين عمل كنى ؟ ( يعنى علاوه بر كتاب اللَّه و سنّت ، يك امر ديگر هم اضافه شد : سيره يعنى روش . ) روش زمامدارى و رهبرى تو ، همان روش شيخين ( أبو بكر و عمر ) باشد . ببينيد على چگونه در اينجا بر سر دوراهى تاريخ قرار مىگيرد ! در چنين موقعيتى هر كس پيش خود به على مىگويد : اكنون وقت تصاحب خلافت است ، دوراهى تاريخ است ، خلافت را يا بايد بنى اميّه ببرند يا تو ، يك دروغ مصلحتى بگو . ولى على گفت : حاضرم قبول كنم كه به كتاب اللَّه و سنّت رسول اللَّه و روشى كه خودم انتخاب مىكنم عمل كنم . عبد الرّحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تكرار كرد . عثمان گفت :
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبهء سوم معروف به « شقشقيه » .