و نيز در جاى ديگر مىگويد :
عشقت رسد به فريادگر خود به سان حافظ * قرآن ز بر بخوانى با چارده روايت
يعنى نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده ، بلكه آن را با قرائتهاى هفتگانه مىخوانده و از حفظ بوده است كه اين آيه را عاصم اينجور قرائت كرده ، كسايى اينطور قرائت كرده و . . .
ملّا صدراى شيرازى كه امروز تازه بعد از حدود سيصد و پنجاه سال كه از مرگش مىگذرد ( مرگش در سال 1050 هجرى قمرى بوده و الآن 1398 است ) دارد شناخته مىشود . تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلًا در حوزههاى علميه هم كتابهايش تدريس نمىشد . فقط يك عده شاگرد داشت . كم كم كه حكماى بعد از او آمدند ، به ارزش افكارش پى بردند و افكار او به تدريج افكار امثال بوعلى را عقب زد و پيش افتاد . دنياى مغرب زمين هم تازه اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا مىشود .
اين ، معناى اين است كه اشخاص خيلى بزرگ افرادى هستند كه در زمان خودشان موجى ، جنجالى آنچنان كه شايستهء خود آنهاست ايجاد نمىكنند ولى در زمانهاى بعد تدريجاً مثل گنجى كه از زير خاك بيرون بيايد ، بيرون مىآيند و شناخته مىشوند .
مثال ديگر سيّد جمال است . الآن در جهان لااقل هفتهاى يك مقاله دربارهء سيّد جمال الدين اسدآبادى نوشته مىشود . كشورهاى اسلامى هم به او افتخار مىكنند .
ايرانيها مىگويند سيّد جمال مال ماست ، افغانيها مىگويند مال ماست ، تركها مىگويند مال ماست چون در تركيه مرده است . آخرش افغانها پيروز شدند ، رفتند استخوانهاى سيّد جمال را از تركيه به افغانستان بردند ؛ در صورتى كه سيّد جمال خودش را نه به ايران مىبست ، نه به افغان ، نه به ترك و نه به عرب ( البته ظاهراً ايرانى بوده ) نه به مصر مىبست و نه به جاى ديگر . مصريها افتخار مىكنند كه بله ، سيّد جمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايى مثل محمّد عبده به او گرايش پيدا كردند و او توانست يك حزب تشكيل بدهد و اصلًا اوج گرفتن سيّد جمال از اينجا بود ، پس ما از همه به سيّد جمال نزديكتر هستيم . ولى در زمان خودش به هر جا كه مىرفت ، او را طرد مىكردند . به ايران خود ما كه آمد ، با چه وضع نكبت بارى او را تبعيد كردند ! مدتها در حضرت عبد العظيم متحصن بود . در زمستان خيلى سردى كه برف بسيار