را ريخته است ، چنين كرده ، چنان كرده ، حالا هم بزرگترين گناه را مرتكب شده است و آن اينكه بعد از خودش پسر شرابخوار قمار باز سگباز خودش را [ به عنوان ولايتعهد ] تعيين كرده و به زور سرجاى خودش نشانده است . بر ما لازم است كه به اينها اعتراض كنيم ، چون پيغمبر فرمود :
« مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلّاً لِحَرامِ اللَّهِ ، ناكِثاً عَهْدَهُ ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسولِ اللَّهِ ، يَعْمَلُ فى عِبادِ اللَّهِ بِالْاثْمِ وَ الْعُدْوانِ ، فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ وَ لا قَوْلٍ ، كانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ انْ يُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ . الا وَ انَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِموا طاعَةَ الشَّيْطانِ . . . » « 1 » .
اگر كسى حاكم ستمگرى را به اين وضع و آن وضع و با اين نشانيها ببيند و اعتراض نكند به عملش يا گفتهاش ، آنچنان مرتكب گناه شده است كه سزاوار است خدا او را به همان عذابى معذّب كند كه آن حكمران جائر را معذّب مىكند . اما در زمان معاويه در اينكه مطلب بالقوّه همينطور بود بحثى نيست . براى خود امام حسن كه مسأله محل ترديد نبود كه معاويه چه ماهيتى دارد . ولى معاويه در زمان على عليه السلام معترض بوده است كه من فقط مىخواهم خونخواهى عثمان را بكنم ، و حال مىگويد من حاضرم به كتاب خدا و به سنت پيغمبر و به سيرهء خلفاى راشدين صددرصد عمل كنم ، براى خودم جانشين معين نمىكنم ، بعد از من خلافت مال حسن بن على است و حتى بعد از او مال حسين بن على است ( يعنى به حق آنها اعتراف مىكند ) ، فقط آنها تسليم امر كنند ( كلمهاى هم كه در مادهء قرارداد بوده كلمهء « تسليم امر » است ) يعنى كار را به من واگذار كنند ، همين مقدار ، امام حسن عجالتاً كنار برود ، كار را به من واگذار كند و من با اين شرايط عمل مىكنم . ورقهء سفيد امضا فرستاد ؛ يعنى زير كاغذى را امضا كرد ، گفت هر شرطى كه حسن بن على خودش مايل است در اينجا بنويسد من قبول مىكنم ، من بيش از اين نمىخواهم كه من زمامدار باشم و الّا من به تمام مقررات اسلامى صددرصد عمل مىكنم . تا آن وقت هم كه هنوز صابون اينها به جامهء مردم نخورده بود .
حال فرض كنيم الآن ما در مقابل تاريخ اينجور قرار گرفته بوديم كه معاويه
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى ، ج 7 / ص 300 .