ثانياً در موارد زيادى على عليه السلام از حق خويش چنان سخن مىگويد كه جز با مسألهء تنصيص و مشخص شدن حق خلافت براى او به وسيلهء پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله قابل توجيه نيست . در اين موارد ، سخن على اين نيست كه چرا مرا با همهء جامعيت شرايط كنار گذاشتند و ديگران را برگزيدند ؛ سخنش اين است كه حق قطعى و مسلّم مرا از من ربودند . بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله است كه مىتوان از حق مسلّم و قطعى دم زد . صلاحيت و شايستگى ، حق بالقوه ايجاد مىكند نه حق بالفعل ، و در مورد حق بالقوه سخن از ربوده شدن حق مسلّم و قطعى صحيح نيست .
اكنون مواردى را ذكر مىكنيم كه على عليه السلام خلافت را حق خود مىداند . از آن جمله در خطبهء 6 - كه در اوايل دورهء خلافت هنگامى كه از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سركوبى آنها گرفت انشاء شده است - پس از بحثى در بارهء وضع روز مىفرمايد :
فَوَاللَّهِ مازِلْتُ مَدْفوعاً عَنْ حَقّى مُسْتَأْثَراً عَلَىَّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ صلى الله عليه و آله حَتّى يَوْمِ النّاسِ هذا .
به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبر خويش را تحويل گرفت تا امروز همواره حق مسلّم من از من سلب شده است .
در خطبهء 171 - كه واقعاً خطبه نيست و بهتر بود سيدرضى ( اعلى اللَّه مقامه ) آن را در كلمات قصار مىآورد - جريانى را نقل مىفرمايد و آن اينكه :
شخصى در حضور جمعى به من گفت : پسر ابوطالب ! تو بر امر خلافت حريصى . من گفتم :
بَلْ انْتُمْ وَاللَّهِ لَاحْرَصُ وَ ابْعَدُ وَ انَا اخَصُّ وَ اقْرَبُ ، وَ انَّما طَلَبْتُ حَقّاً لى وَ انْتُمْ تَحولونَ بَيْنى وَ بَيْنَهُ وَ تَضْرِبونَ وَجْهى دونَهُ ، فَلَمّا قَرَعْتُهُ بِالْحُجَّةِ فِى الْمَلَاءِ الْحاضِرينَ هَبَّ كَانَّهُ بُهِتَ لا يَدْرى ما يُجيبُنى بِهِ .
بلكه شما حريصتر و از پيغمبر دورتريد و من از نظر روحى و جسمى نزديكترم . من حق خود را طلب كردم و شما مىخواهيد ميان من و حق
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 464
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٦٤