تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨
ذهنم جان مىگرفت :
عابد و زاهد و صوفى همه طفلان رهند * مرد اگر هست به جز « عالم ربانى » نيست
او ، هم فقيه بود و هم حكيم و هم اديب و هم طبيب . فقه و فلسفه و ادبيات عربى و فارسى و طب قديم را كاملًا مىشناخت و در برخى متخصص درجهء اول به شمار مىرفت . قانون بوعلى را كه اكنون مدرس ندارد ، او به خوبى تدريس مىكرد و فضلا در حوزهء درسش شركت مىكردند . اما هرگز نمىشد او را در بند يك تدريس مقيد ساخت . قيد و بند به هر شكل با روح او ناسازگار بود . يگانه تدريسى كه با علاقه مىنشست نهج البلاغه بود . نهج البلاغه به او حال مىداد و روى بال و پر خود مىنشاند و در عوالمى كه ما نمىتوانستيم درست درك كنيم سير مىداد . او با نهج البلاغه مىزيست ، با نهج البلاغه تنفس مىكرد . روحش با اين كتاب همدم بود ، نبضش با اين كتاب مىزد و قلبش با اين كتاب مىتپيد . جمله‌هاى اين كتاب ورد زبانش بود و به آنها استشهاد مىنمود . غالباً جريان كلمات نهج البلاغه بر زبانش با جريان سرشك از چشمانش بر محاسن سپيدش همراه بود . براى ما درگيرى او با نهج البلاغه - كه از ما و هرچه در اطرافش بود مىبريد و غافل مىشد - منظره‌اى تماشايى و لذتبخش و آموزنده بود . سخن دل را از صاحبدلى شنيدن ، تأثير و جاذبه و كشش ديگرى دارد . او نمونه‌اى عينى از سلف صالح بود . سخن على درباره‌اش صادق مىنمود : « وَلَوْلَاالاْجَلُ الَّذى كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ ارْواحُهُمْ فى اجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ ، شَوْقاً الَى الثَّوابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقابِ ، عَظُمَ الْخالِقُ فى انْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مادونَهُ فى اعْيُنِهِمْ . » « 1 »
هامش
( 1 ) . اگر نبود اجل معينى كه براى آنها مقدر شده ، روانهاشان در تن هاشان نمىماند ، از كمال اشتياق به پاداشهاى الهى و ترس از كيفرهاى الهى . آفريننده در روحشان به عظمت تجلى كرده ، ديگر غير او در چشمهايشان كوچك مىنمايد . نهج البلاغه ، خطبهء 191 .