مختصرى در مصر چاپ كرد و منتشر ساخت و براى اولين بار به تودهء مصرى معرفى كرد ، مدعى است كه اصلًا نهج البلاغه را نمىشناخته و نسبت به آن آگاهى نداشته است ، تا اينكه در يك حالت دورى از وطن اين كتاب را مطالعه مىكند و سخت در شگفت مىماند ؛ احساس مىكند كه به گنجينهاى گرانبها دست يافته است . همان وقت تصميم مىگيرد آن را چاپ كند و به تودهء عرب معرفى نمايد .
بيگانگى يك عالم سنى با نهج البلاغه چندان عجيب نيست .
عجيب اين است كه نهج البلاغه در ديار خودش ، درميان شيعيان على ، در حوزههاى علميهء شيعه « غريب » و « تنها » است همچنانكه خود على غريب و تنهاست . بديهى است كه اگر محتويات كتابى و يا انديشهها و احساسات و عواطف شخصى با دنياى روحى مردمى سازگار نباشد ، اين كتاب و يا آن شخص عملًا تنها و بيگانه مىماند هرچند نامشان با هزاران تجليل و تعظيم برده شود .
ما طلاب بايد اعتراف كنيم كه با نهج البلاغه بيگانهايم ؛ دنياى روحىاى كه براى خود ساختهايم دنياى ديگرى است غير از دنياى نهج البلاغه .
يادى از استاد
دريغ است در اين مقدمه از آن بزرگمردى كه مرا اولين بار با نهج البلاغه آشنا ساخت و درك محضر او را همواره يكى از « ذخائر » گرانبهاى عمر خودم - كه حاضر نيستم با هيچ چيز معاوضه كنم - مىشمارم و شب و روزى نيست كه خاطرهاش در نظرم مجسم نگردد ، يادى نكنم و نامى نبرم و ذكر خيرى ننمايم .
به خود جرأت مىدهم و مىگويم او به حقيقت يك « عالم ربانى » بود ، اما چنين جرأتى ندارم كه بگويم من « مُتَعَلِّمٌ عَلى سَبيلِ نَجاة » « 1 » بودم . يادم هست كه در برخورد با او همواره اين بيت سعدى در
هامش
( 1 ) « يا كُمَيْلُ ! النّاسُ ثَلثَةٌ : فَعالِمٌ رَبّانِىٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلى سَبيلِ نَجاةٍ وَ هَمَجٌ رَعاعٌ » . نهج البلاغه ، حكمت 139 .