ما وقتى در تاريخ اسلام به سراغ سلمان فارسى و ابوذر غِفارى و مقداد كِنْدى و عمار ياسر و امثال آنان مىرويم و مىخواهيم ببينيم چه چيز آنها را وادار كرد كه دور على را بگيرند و اكثريت را رها كنند ، مىبينيم آنها مردمى بودند اصولى و اصول شناس ، هم ديندار و هم دين شناس . مىگفتند : ما نبايد درك و فكر خويش را به دست ديگران بسپريم و وقتى آنها اشتباه كردند ما نيز اشتباه كنيم . و در حقيقت روح آنان روحى بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت مىكرد نه اشخاص و شخصيتها .
مردى از صحابهء اميرالمؤمنين در جريان جنگ جمل ، سخت در ترديد قرار گرفته بود . او دو طرف را مىنگريست . از يك طرف على را مىديد و شخصيتهاى بزرگ اسلامى را كه در ركاب على شمشير مىزدند و از طرفى نيز همسر نبى اكرم ، عايشه را مىديد كه قرآن دربارهء زوجات آن حضرت مىفرمايد : «
وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ »
« 1 » ( همسران او مادران امّتند ) و در ركاب عايشه ، طلحه را مىديد از پيشتازان در اسلام ، مرد خوش سابقه و تيرانداز ماهر ميدان جنگهاى اسلامى و مردى كه به اسلام خدمتهاى ارزندهاى كرده است ، و باز زبير را مىديد خوش سابقهتر از طلحه ، آن كه حتى در روز سقيفه از جمله متحصّنين در خانهء على بود .
اين مرد در حيرتى عجيب افتاده بود كه يعنى چه ؟ ! آخر على و طلحه و زبير از پيشتازان اسلام و فداكاران سختترين دژهاى اسلاماند ؛ اكنون رودررو قرار گرفتهاند ؟ كدام يك به حق نزديكترند ؟ در اين گير و دار چه بايد كرد ؟ ! توجه داشته باشيد ! نبايد آن مرد را در اين حيرت زياد ملامت كرد . شايد اگر ما هم در شرايطى كه او قرار داشت قرار مىگرفتيم ، شخصيت و سابقهء زبير و طلحه چشم ما را خيره مىكرد .
ما الآن كه على و عمار و اويس قرنى و ديگران را با عايشه و زبير و طلحه روبرو مىبينيم ، مردد نمىشويم چون خيال مىكنيم دستهء دوم مردمى جنايت سيما بودند يعنى آثار جنايت و خيانت از چهرهشان هويدا بود و با نگاه به قيافهها و چهرههاى آنان حدس زده مىشد كه اهل آتشاند . اما اگر در آن زمان مىزيستيم و
هامش
( 1 ) احزاب / 6 .