خلافت و جانشينى خويش به امر الهى تعيين كرده است و اين مقام حق خاص اوست پس از پيغمبر . و اهل سنت مىگويند : اسلام در قانونگذارى خود ، در موضوع خلافت و امامت پيش بينى خاصى نكرده است بلكه امر انتخاب زعيم را به خود مردم واگذار كرده است . حداكثر اين است كه از ميان قريش انتخاب شود .
شيعه بسيارى از صحابهء پيغمبر را - كه از شخصيتها و اكابر و معاريف به شمار مىروند - مورد انتقاد قرار مىدهد و اهل سنت ، درست در نقطهء مقابل شيعه از اين جهت قرار گرفتهاند ؛ به هركس كه نام « صحابى » دارد با خوشبينى افراطى عجيبى مىنگرند ، مىگويند : صحابهء پيغمبر همه عادل و درستكار بودهاند . بناى تشيع بر انتقاد و بررسى و اعتراض و مو را از ماست كشيدن است ، و بناى تسنن بر حمل به صحت و توجيه و « ان شاء اللَّه گربه بوده است » .
در اين عصر و زمان كه ما هستيم كافى است كه هركس بگويد على خليفهء بلافصل پيغمبر است ، ما او را شيعه بدانيم و چيز ديگرى از او توقع نداشته باشيم ، او داراى هر روح و هر نوع طرز تفكرى كه هست باشد ! .
ولى اگر به صدر اسلام برگرديم به يك روحيهء خاصى برمىخوريم كه آن روحيه ، روحيهء تشيع است و تنها آن روحيهها بودند كه مىتوانستند وصيت پيغمبر را در مورد على صددرصد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند . نقطهء مقابل آن روحيه و آن طرز تفكر يك روحيه و طرز تفكر ديگرى بوده است كه وصيتهاى پيغمبر اكرم را با همهء ايمان كامل به آن حضرت ، با نوعى توجيه و تفسير و تأويل ناديده مىگرفتند .
و در حقيقت اين انشعاب اسلامى از اينجا به وجود آمد كه يك دسته - كه البته اكثريت بودند - فقط ظاهر را مىنگريستند و ديدشان آنقدر تيزبين نبود و عمق نداشت كه باطن و حقيقت هر واقعهاى را نيز ببينند ؛ ظاهر را مىديدند و در همه جا حمل به صحت مىكردند ، مىگفتند : عدهاى از بزرگان صحابه و پيرمردها و سابقه دارهاى اسلام راهى را رفتهاند و نمىتوان گفت اشتباه كردهاند . اما دستهء ديگر - كه اقليت بودند - در همان هنگام مىگفتند : شخصيتها تا آن وقت پيش ما احترام دارند كه به حقيقت احترام بگزارند اما آنجا كه مىبينيم اصول اسلامى به دست همين سابقه دارها پايمال مىشود ، ديگر احترامى ندارند ؛ ما طرفدار اصوليم نه طرفدار شخصيتها . تشيع با اين روح به وجود آمده است .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 306
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٠٦