يك يك اصحاب خود را ياد كرد ببيند كى زنده است و كى مرده . سعدبن ربيع را نيافت . پرسيد : كيست برود از سعدبن ربيع اطلاع صحيحى براى من بياورد ؟ يكى از انصار گفت : من حاضرم . مرد انصارى وقتى رسيد كه رمق مختصرى از حيات سعد باقى بود . گفت : اى سعد ، پيغمبر مرا فرستاده كه برايش خبر ببرم كه مردهاى يا زنده .
سعد گفت : سلام مرا به پيغمبر برسان و بگو سعد از مردگان است ، زيرا چند لحظهء ديگر بيشتر از عمرش باقى نمانده است . بگو به پيغمبر كه سعد گفت :
« خداوند به تو بهترين پاداشها كه سزاوار يك پيغمبر است بدهد . » .
آنگاه خطاب كرد به مرد انصارى و گفت : يك پيامى هم از طرف من به برادران انصار و ساير ياران پيغمبر ابلاغ كن . بگو سعد مىگويد :
« عذرى نزد خدا نخواهيد داشت اگر به پيغمبر شما آسيبى برسد و شما جان در بدن داشته باشيد . » « 1 »
صفحات تاريخ صدر اسلام پر است از اين شيفتگيها و دلدادگيها و از اين زيباييها . در همهء تاريخ بشر نتوان كسى را يافت كه به اندازهء رسول اكرم محبوب و مراد ياران و معاشران و زنان و فرزندانش بوده است و تا اين حد از عمق وجدان ، او را دوست مىداشتهاند .
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مىگويد :
« كسى سخن او ( رسول اكرم ) را نمىشنيد مگر اينكه محبت او در دلش جاى مىگرفت و متمايل به او مىشد . لهذا قريش مسلمانان را در دوران مكه « صُباة » ( شيفتگان و دلباختگان ) مىناميدند و مىگفتند : « نَخافُ انْ يَصْبُوَ الْوَليدُ بْنُ الْمُغيرَةِ الى دينِ مُحَمَّدٍ » بيم آن است كه وليدبن المغيرة دل
هامش
( 1 ) شرح ابن ابى الحديد ، چاپ بيروت ، ج 3 / ص 574 و سيرهء ابن هشام ، ج 2 / ص 94 .