تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
او را از دايه مىگيرند . مادر مهربان ، اين بچه را در دامن خود مىگيرد . حال شما آمنه را در نظر بگيريد : زنى كه شوهرى محبوب و به اصطلاح شوهر ايده آلى داشته است به نام عبد اللَّه كه آن شبى كه با او ازدواج مىكند به همهء دختران مكه افتخار مىكند كه اين افتخار بزرگ نصيب من شده است ، هنوز بچه در رحمش است كه اين شوهر را از دست مىدهد . براى زنى كه علاقهء وافر به شوهر خود دارد ، بديهى است كه بچه براى او يك يادگار بسيار بزرگ از شوهر عزيز و محبوبش است ، خصوصاً اگر اين بچه پسر باشد . آمنه تمام آرزوهاى خود در عبد اللَّه را [ در ] اين كودك خردسال مىبيند . او هم كه ديگر شوهر نمىكند . جناب عبد المطّلب پدر بزرگ رسول خدا ، علاوه بر آمنه ، متكفل اين كودك كوچك هم هست . قوم و خويشهاى آمنه در مدينه بودند . آمنه از عبد المطلب اجازه مىگيرد كه سفرى براى ديدار خويشاوندانش به مدينه برود و اين كودك را هم با خودش ببرد . همراه كنيزى كه داشت به نام امّ ايمن با قافله حركت مىكند . به مدينه مىرود و ديدار دوستان را انجام مىدهد . ( سفرى كه پيغمبر اكرم در كودكى كرده ، همين سفر است كه در سن پنج سالگى از مكه به مدينه رفته است . ) محمد صلى الله عليه و آله با مادر و كنيز مادر برمىگردد . در بين راه مكه و مدينه ، در منزلى به نام « ابواء » كه الآن هم هست ، مادر او مريض مىشود ، به تدريج ناتوان مىگردد و قدرت حركت را از دست مىدهد . در همان جا وفات مىكند . اين كودك خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت ، به چشم مىبيند . مادر را در همان جا دفن مىكنند و همراه امّ ايمن ، اين كنيز بسيار بسيار باوفا - كه بعدها زن آزاد شده‌اى بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسين را از دست نداد ، و آن روايت معروف را حضرت زينب از همين امّ ايمن روايت مىكند ، و در خانهء اهل بيت پيامبر پيرزن مجلّله‌اى بود - به مكه بر مىگردد . تقريباً پنجاه سال بعد از اين قضيه ، حدود سال سوم هجرت بود كه پيغمبر اكرم در يكى از سفرها آمد از همين منزل ابواء عبور كند ، پايين آمد . اصحاب ديدند پيغمبر بدون اينكه با كسى حرف بزند ، به طرفى روانه شد . بعضى در خدمتش رفتند تا ببينند كجا مىرود . ديدند رفت و رفت ، در نقطه‌اى نشست و شروع كرد به خواندن دعا و حمد و قل هو اللَّه و . . . ولى ديدند در تأمل عميقى فرو رفت و به همان نقطهء زمين توجه خاصى دارد و در حالى كه با خودش مىخوانْد ، كم كم اشكهاى نازنينش از گوشهء چشمانش جارى شد . پرسيدند : يا