و باز فئودالى تز است ، كاپيتاليزم آنتىتز و سوسياليزم سنتز ، كه از اين سنتز هم ديگر جلوتر نمىروند و همينجا توقف مىكنند .
اما اگر مطلب را به تعبير دوم بيان كنيم ، جريان ديالكتيك در ادوار تاريخ به اين شكل خواهد بود : دورهء اشتراك اوليه تز است و نطفه دورهء بردهدارى آنتىتز كه با دورهء قبلى به مبارزه برمىخيزد و به پيروزى بردهدارى منتهى مىشود و دورهء بردهدارى مىشود سنتز . باز دورهء بردهدارى مىشود تز ، نطفه دورهء فئودالى آنتىتز ، خود دورهء فئودالى سنتز ، و همچنين در ادوار بعدى .
اين ، دو تعبيرى است كه مىتوان كرد ؛ حالا با مراجعه به نوشتهء ژرژ پوليتسر بايد ديد كه او كدام تفسير را انتخاب كرده و آيا دچار تناقض شده است يا خير . ژرژ پوليتسر در كتاب اصول مقدماتى فلسفه « 1 » مىگويد :
« از نظر متافيزيك زندگى زندگى است ، مرگ مرگ است ، اما از نظر ديالكتيك ايندو از يكديگر جدا نيستند ، مرگ ادامهء زندگى است ( يعنى زندگى به مرگ تبدل پيدا كرده است ) و زندگى هم از مرگ ناشى مىشود ، زندگى و مرگ از يكديگر جدا نبوده ؛ پيوسته به يكديگر تبديل مىشوند ( كه اين با طرز تفكر دكتر ارانى جور درمىآيد ) و امور به شكل تضاد با خود درمىآيند . »
در بند 2 تحت عنوان « تبديل عوامل به ضد خود » بحث كرده و تبديل صحيح به غلط و تبديل غلط به صحيح را ( كه همهاش هم غلط است ) مطرح كرده و نتيجه مىگيرد كه :
« نه تنها امور به يكديگر تبديل مىشوند بلكه هيچ امرى به تنهايى همان كه هست باقى نمىماند و عبارت از چيزى خواهد بود كه شامل ضد خودش نيز هست . هر چيز آبستن ضد خود مىباشد . امور عالم در عين حال ، هم خود و هم ضد خود هستند . يك قضيه را اگر به شكل دايره فرض كنيم يك قوه آن را به سوى قواى حياتى مىراند به اين ترتيب كه از داخل به خارج فشار مىآورد ( انبساط ) و در عين حال قواى ديگر وجود دارد كه آن را به جهت ديگر مىكشاند ، يعنى به طرف مرگ ، به اين صورت كه از خارج به مركز فشار مىآورد ( انقباض ) . بنابراين درون هر چيز را قواى متخالف گرفته است ؛ هر حركتى ناشى از قواى متخالف مىباشد : يكى از جهت اثبات ، يكى
هامش
( 1 ) . فصل 4 ، قانون 3 ، بند 1 .