ولى دو عيب در اين حرف هست ؛ يكى اينكه به دو چيز قائل است : ماده و حركت ، يعنى ماده در ذات خودش چيزى است و حركت چيز ديگر كه ماده با انواع حركات خودش انواع را در عالم ساخته است ، و در واقع اين نظريه مانند ذيمقراطيس اختلافها را سطحى و تأليفى مىداند . ولى چون دكارت روحى است ، علاوه بر ماده و حركت به روح هم قائل است كه با ماده و حركت قابل توجيه نيست ، اما بجز روح انسانى همهء عالم را جسم و حركت مىداند كه با تأليفهاى مختلف انواع مختلف پيدا كردهاند .
بعد از دكارت هرچه علوم پيشرفت كرد نقش حركت بيشتر جلوه كرد ، تا به جايى رسيد كه براى علم اين سؤال مطرح شد كه آيا غير از « موج » چيزى وجود دارد ؟ تا مىرسيم به فلسفهء هگل .
هگل با بيانى فلسفى رسيد به اينجا كه هستى عبارت است از « شدن » ، به بيانى كه مكررا گذشت . هستى اگر به طور مطلق در نظر گرفته شود به ضد خودش كه نيستى باشد منتهى مىشود و از تركيب ايندو « شدن » به وجود مىآيد كه همهء مقولات را در بر مىگيرد . در اينجا فلسفهء غرب هم با بيانى ديگر مىرسد به اينكه جهان يكپارچه حركت و شدن است .
بعد مىرسيم به نظريهء اين آقايان ( ماركسيستها ) . در اينجا مشاهده مىشود كه اينها به يك بنبست دچارند ؛ از يك طرف نظر هگل را در مسائلى كه منتهى به فلسفهء « شدن » شد قبول ندارند و مرتب دم از علمى بودن فلسفهشان مىزنند ، در صورتى كه علم اساساً قادر نيست كه چنين نظريهاى را اثبات كند كه هرچه در عالم هست مساوى است با « شدن » ، اين اصل تنها با مبانى فيلسوفانه قابل اثبات است كه اينها چنين مبانىاى هم ندارند ، و تا آنجا كه ما دقت كردهايم در كلمات ماركس و انگلس اين تعبير نيامده است كه هستى عين « شدن » است ، بلكه هرچه آنها گفتهاند اين است كه همه چيز متحول و متغير است نه عين تحول است . « همه چيز عين تحول است » را يا با فلسفهء هگل بايد توجيه كرد كه نه ما قبول داريم و نه آنها ، يا بايد مبانى حركت جوهرى را كه ما قبول داريم پذيرفت . تا آنجا كه ما تتبع كرديم ، براى اولين بار اين تعبير را لنين به كار برده است . بنابراين ، اين اصل كه اينها مىگويند « هستى » برابر است با « شدن » ، در فلسفه اين آقايان دليل ندارد ، نه از علم و نه از فلسفه . اينكه از لنين به اين طرف مرتب مىگويند : « بودن » نيست ، « شدن » است ، در واقع حرف هگل را
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 883
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٨٣