حرف ديگرشان كه خيلى باارزش است اين است كه مىگويند : در تمام مقولات حركت به تبع جوهر واقع مىشود ، يعنى از راه حركتهاى محسوسى كه در اين مقولات هست به حركت جوهر پى مىبريم و همين كه ثابت شد در جوهر حركت هست ، اثبات مىشود كه اگر جوهر حركت بكند محال است كه [ چيزى ] وابسته به آن باشد و حركت نكند . بنابراين هر جوهرى در تمام اعراض خودش به حركت جوهرى در حركت است . معناى اين سخن اين است كه : آن جسمى هم كه در مكان ساكن است در حال حركت است ، منتها دو جور حركت مكانى داريم ، يكى اينكه شئ مكانش را تغيير مىدهد ، ديگر اينكه شئ كه خودش در حال تغيير است قهراً مكانى هم كه با آن است تغيير مىكند چون مكان آن جسمى كه شئ بر آن قرار گرفته نيست و حركت انتقالى كه شئ مىكند در واقع حركت در حركت است ( الشئ المتحرك فى المكان يتحرك فى المكان ) . بنابراين در تمام مقولات حركت هست و آنجايى كه سكون نسبى مشاهده مىشود در واقع حركت بسيط وجود دارد و در موارد ديگر حركتها مركب است . بنابراين طبق ظواهر كلام مرحوم آخوند بالاخره يك ثباتهاى نسبى وجود دارد ، ولى به بيان آقاى طباطبائى هيچ ثبات نسبى به آن معنى وجود ندارد و آنجا كه ثبات مىبينيم حركت بسيط است . البته خود مرحوم آخوند هم در بعضى كلماتش جملههايى گفته است كه مىتواند اشاره به اين مطلب باشد هر چند صريح در آن نيست .
پس بنا بر فلسفهء ما ( فلسفهء صدرايى ) جهان يكپارچه حركت است و به تعبير مرحوم آخوند يكپارچه صيرورت است ؛ نه اينكه صائر و متحرك است ، بلكه شئ هو عين الحركة و الصيرورة .
نظر فلاسفه غرب
در نحلههاى غربى كه فلسفهء ارسطو از راه ابن سينا كم و بيش به آنجا رفته بود ، كمكم براى حركت نقش بيشترى در جهان قائل مىشدند ، منتها در زمان دكارت در اين حد بود كه مىگفتند « ماده و حركت را به من بدهيد جهان را مىسازم » يعنى بافت اين جهان از ماده و حركت تشكيل شده است و همهء انواع ، ناشى از حركتهاى مختلف ماده است .