تعبير ديگر مسدود بودن باشد . در باب ايران ساسانى همين خصوصيت وجود داشت و ايستايى آن جامعه مربوط به همان مسدود بودن بود و ايرانيها در دورهء اسلام استعدادهايشان شكفت . اين ملت و اين نژاد كه در دورهء اسلامى اينهمه استعداد و لياقت از خود نشان داد ، در دورهء قبل از اسلام راستش را بخواهيد يك نفر دانشمند هم نداشت ، آن چند نفرى هم كه اسم مىبرند دروغ است . شيخ اشراق هم كه از فيلسوفانى به نام « فهلويّون » نام مىبرد از يك كتابهاى افسانهاى گرفته است و ارزش تاريخى ندارد . علت اين اختلاف بين ايرانيهاى قبل از اسلام و بعد از اسلام اين است كه جامعهء ايران قبل از اسلام يك جامعهء بسته بود ، يكى بسته بودن طبقات در داخل جامعه ، يعنى طبقات به قول عربها مقفّل بود ، موزه گرزاده بايد موزهگر باشد و حق درس خواندن و دبير شدن نداشت و جبرا بايد در همان طبقه باقى بماند . نوع دوم ، بستگى خارجى بود و علت آن اين بود كه دين زردشت اساساً داعيه جهانى نداشت و تنها وابسته به آريا و دستگاه شاهنشاهى و اين حرفها بود ، اين موبدها يك حصارى به دور ايران كشيده بودند ، نه مىگذاشتند چيزى از اينجا بيرون برود و نه چيزى از بيرون بيايد ، اين بود كه تراوش فرهنگى وجود نداشت . در اسلام گذشته از تشويقى كه به تعليم و تعلم شده است ، يكى از عوامل [ شكوفايى استعدادها ] اين بود كه مرزها را درهم شكست و در اثر درهم شكستن مرزها تلاقى بين تمدنها واقع شد و در اين تلاقيها بود كه ايرانيها كه بالفطره استعدادشان خوب بود توانستند استعدادشان را بروز بدهند .
پس اين مطلب كه عدم تراوش فرهنگى سبب ايستايى جامعه مىشود ، حرف درستى است . ولى چيزهاى ديگرى هم ذكر كرده است راجع به ايستگرايى كه حرف خوبى هم هست . مىگويد بعضى جامعهها به اين دليل ايستا مىشوند كه يك سلسله عادات و تقاليد گذشته به شدت بر آنها حاكم است و يك تعصب بقا بر وضع گذشته ؛ [ يعنى ] گذشته فقط به دليل گذشته بودن مقدس است . چنين وضعى براى يك جامعه خطر بزرگى است . [ اساساً ] دو خطر براى جامعه ممكن است پيش بيايد ؛ يكى اينكه گذشته به دليل گذشته بودن مقدس شود ، و ديگر اينكه چيز نو و تازه به دليل تازه بودنش خوب باشد و تازه بودن مساوى با خوب بودن باشد ، يعنى زمان هميشه مساوى با پيشرفت است و پسرفت ندارد . معلوم است كه اين وضع جامعه را به چه انحطاطهايى مىكشاند ؛ و همچنين اگر جامعهاى گذشته را به دليل گذشته بودن
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 805
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٨٠٥