( يعنى در قبال منطق قياسى ، منطق تجربى را پيشنهاد كردند ) زيرا احساس و مشاهده عين عمل است و حتى استقراء مشاهدهء مستقيم است ، پس با عمل است كه علم به دست مىآيد . تجربه هم بالاخره عمل است ، رفتن در آزمايشگاه و تجزيه و تركيب كردن است .
و گاهى به مقدم شمردن حس بر عقل تعبير مىشود . اين تعبيرى است كه هيوم و جانلاك به كار بردند ، يعنى بحث را روى حس و عقل بردند و گفتند حس بر عقل مقدم است و آنچه كه از حس به عقل مىرسد عقل روى آنها تجزيه و تحليل و انتزاع و تركيب انجام مىدهد . اصل ، حس است و عقل از خود چيزى ندارد كه از حس به آن نرسيده باشد . جانلاك جملهء معروفى دارد ، مىگويد : « در عقل چيزى نيست كه از راه حس نيامده باشد » يعنى مجراى ورود انديشه فقط حواس است ، عقل فقط روى آنها يك عملياتى انجام مىدهد .
مسألهء ديگرى كه مطرح است مسألهء معيار صواب و خطاست كه مثلًا اگر چيزى را تعريف مىكنيم از كجا بفهميم درست است يا خطا ، و يا در موقع استدلال و اثبات يك امر از كجا بفهميم اين دليل واقعاً مىتواند اين امر را اثبات كند ؟ در اينجا نيز منطق قديم مىگفت با معيارهاى منطقى است كه ما خطا و صواب را تشخيص مىدهيم ، يعنى مىگفت ما علمى داريم به نام « منطق » و درستى فكر را به كمك آن تشخيص مىدهيم . پس در منطق قديم معيار حقيقت هم انديشه است و يا به تعبير ديگر كليد انديشه انديشه است « 1 » .
اين است كه گفته مىشود اين منطق يك منطق ذهنى يا عقلانى و قياسى است ، زيرا منطق قديم مقياسى است براى اينكه فكر را بسنجيم و چون موازين منطقى كه صحت و سقم و درستى و نادرستى افكار را با آن مىسنجيم خود از سنخ فكر است پس فكر با فكر سنجيده مىشود و انديشه كليد انديشه است ، و در اينجاست كه شبههء معروف كه از قديم وجود داشت و در كتابهايى نظير مطالع مطرح شده است رخ مىنمايد . آن شبهه و دور معروف اين است كه اگر مطلب از اين قرار است پس خود منطق را از كجا بدانيم صحيح است ، خود مسائل منطق را با چه معيارى بايد سنجيد و
هامش
( 1 ) . كليد در اينجا به معنى معيار است نه به معناى دريچه و مبدأ پيدايش ( منطق قديم به ساختهاى خود معيار قائل است ) .