همين است .
اما نظر ماركس در اين باره چيست ؟ از فوئرباخ به اين طرف ، ماركس معمولا حرفهاى ديگران را مىگيرد و در آنها تصرفاتى مىكند و آنها را با هم تلفيق مىكند و در نتيجه يك مكتب پر سر و صدا به وجود مىآورد . يكى از آن شاه حرفهايى كه به ماركس نسبت مىدهند اين است كه : « ديگران گفتهاند فلسفه تفسير جهان است ، من مىگويم فلسفه تغيير جهان است » . به قول آندره پىيتر بعضىها اين جمله را ساده تلقى مىكنند و آن را بر اختلاف اصطلاح حمل مىكنند ، [ مىگويند اين جمله ] يعنى ديگران تفسير جهان را فلسفه ناميدند و من فلسفه را بر تغيير جهان اطلاق مىكنم . ولى نه ، او بيش از اينها نظر داشته است ؛ مقصودش اين است كه تفسير جهان را فقط با تغيير آن ممكن مىداند . پراكسيس همين است . پراكسيس در مفهوم ماركس يعنى دگرگون كردن براى شناختن و شناختن براى دگرگون كردن .
ماركسيسم و مسألهء پراكسيس
وقتى مىگويند « ماركسيسم پراكسيس است » يك معناى ساده دارد و آن اين كه خود ماركسيسم كه در دنيا به وجود آمد يك پراكسيس بود يعنى عكسالعمل در برابر وضع موجود بود ، ولى البته اين معنى در اينجا مقصود نيست .
اما وقتى مىگويند « ماركسيسم فلسفهء پراكسيس ( يا فلسفهء عمل ) است » اين دو مفهوم دارد ، يعنى اين تعبير به دو معنى به كار مىرود كه هر دو معنى به يك جا منتهى مىشود . معنى اول اين است كه ماركسيسم فلسفهاى است كه براى عمل ساخته شده است [ و به اصطلاح ما از سنخ علوم عملى است « 1 » ] . اينكه اينها مىگويند « ماركسيسم
هامش
( 1 ) . ما اصطلاحى داريم كه مىگوئيم علوم نظرى داريم و علوم عملى . علوم نظرى علومى است كه مستقيماً به عمل ارتباط ندارد و مقصود از آن كشف واقعيات و حقايقى است در عالم . علوم عملى علومى است كه اساساً براى عمل است كه چگونه بايد عمل كرد . قطب الدين شيرازى يك حرف خوبى در اين زمينه دارد كه مرحوم آخوند در اول تعليقات شفا آورده است . او مىگويد علوم عملى ( حكمت عملى ) بر سه مورد اطلاق مىشود . مورد اول علومى هستند كه اساساً براى عمل است و جنبه نظرى ندارد ، و به قول آقاى طباطبائى علوم اعتبارى ، مثل علم اخلاق ، تدبير منزل و [ سياست ] مدن و نظاير آنها . مورد دوم علومى كه نظرى هستند و مبناى نظرى دارند ولى كسى كه آنها را فرا بگيرد مىتواند در عمل از آنها استفاده كند مثل هندسه و رياضيات كه مبانى نظرى