تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
مىكند - و نه همهء تمدنها و فرهنگها يك ماهيت دارند . اينها ( ماركسيستها ) تمام تمدنهاى عالم را يك جور تفسير مىكنند . كتابهايى كه در شوروى نوشته مىشود همهء تمدنهاى عالم را از آغاز تا به امروز با يك سلسله حرفهاى بخشنامه‌اى متحد المآل بررسى مىكنند كه همان اصول اقتصادى باشد يعنى [ براى همهء تمدنها ] يك روح قائل هستند [ كه همان روح اقتصادى است ] . در حقيقت قياس به نفس مىكنند و مىخواهند روح حاكم بر خود و حداكثر بر دنياى معاصر خود را بر همه عصرها و تمدنها حاكم تلقى كنند ؛ در صورتى كه امروزه علم اين حرف را قبول ندارد و براى هر تمدنى يك روح حاكم قائل است ، مثلًا تمدن هندى يك روح حاكم دارد كه با روح تمدن يونان مغاير است ، كه معمولا مىگويند روح تمدن يونانى روح فلسفى بوده ، در صورتى كه در مورد تمدن اسلامى مىگويند روح مذهبى بر آن حاكم بوده است ، يعنى در اين تمدن ، علم ، فلسفه ، هنر ، صنعت و همه چيز هست ولى هر جايش را كه نگاه مىكنيد مىبينيد مذهب پيدا مىشود . در فلسفه‌اش ، علمش و همه چيزش مذهب پيداست . اين است كه مىگويند روح حاكم بر اين تمدن مذهب است . خود تمدن اروپا يك روح ديگرى دارد كه به اصطلاح اينها روح علمى است يعنى علم تجربى حسى ، همه چيز از اين ديدگاه ديده مىشود « 1 » . بنابراين به فرض اينكه ما [ جامعه و ] تاريخ را يك حياتى بدانيم نمىتوانيم تاريخ همهء ملتها را يك‌جور تفسير كنيم . ولى اينها چشمشان را بستند و گفتند اقتصاد زيربناست ، و تمام جامعه‌ها و تمام تاريخها را با يك مقياس واحد مىسنجند ، در صورتى كه واقعيت امور جز اين است « 2 » .
هامش
( 1 ) . اقبال چند سخنرانى كرده تحت عنوان « روح فرهنگ اسلامى » كه هر چند خوب مطلب را ادا نكرده ولى موضوع خوبى انتخاب كرده و اين موضوع شايستهء اين است كه كسى دربارهء آن تحقيق كند و كتابى بنويسد ، ثابت شود روحى كه بر اين تمدن حاكم است با روح همهء تمدنهاى ديگر فرق دارد ، پس اين تمدن نمىتواند التقاط از تمدنهاى ديگر مثلًا ساسانى يا مصرى ، يونانى ، رومى و اينها باشد ، بلكه خودش داراى روح اصيل مىباشد . ( 2 ) . اشكال : ممكن است اينها وجود جامعه‌ها و فرهنگهاى مختلف را قبول داشته باشند ولى در عين حال زيربناى همه را اقتصاد بدانند ، پس زيربنا بودن اقتصاد با مختلف بودن فرهنگها و روحها منافات ندارد . جواب : آنها لابد همين جور حرفها در جواب خواهند گفت ، ولى ما مىخواهيم حقيقت مطلب را به دست آوريم از نظر واقع . در صورتى كه اقتصاد زيربناى همهء جامعه‌ها باشد چرا روحهاى مختلف بر جامعه‌ها حكومت مىكند ، مثلًا يك جامعه داراى روح مذهبى مىشود و حتى به قول خود اينها جلوى پيشرفت اقتصادى را مىگيرد ؟ ولى اينها يك « متر » به دست گرفته‌اند و همه چيز را با آن مىسنجند و هر جا هم جور در نيامد به زور درستش مىكنند ،