اشكال در اينجا هم هست . « از خود بيگانگى » فقط با تز فوئرباخ جور درمىآيد . آقاى ماركس آمد نظريهء فوئرباخ را راجع به انسان تغيير داد اما از خود بيگانگىاش را حفظ كرد در صورتى كه نمىتواند تنها اين قسمت از نظريهء فوئرباخ را نگهدارد و قسمت ديگر را دور بيندازد « 1 » .
هامش
( 1 ) . - براى ماركس چه ضرورتى دارد كه جنبهء با شرافت و متعالى را در انسان انكار كند ؟
جواب : ضرورتش از اين جهت است كه هيچ خصلت ذاتى براى انسان قائل نيست ( زيرا اگر به خصلت ذاتى قائل باشد به فطرت قائل است و اگر به فطرت قائل شود تمام فلسفهء ماديت تاريخى در هم مىريزد ) و همهء اينها را روبنا مىداند . روبنا يعنى انعكاس روابط اجتماعى و اقتصادى . انسان از نظر ماركس يك آئينه است كه نصب شده و از روابط اجتماعى ، به هر نحو باشد ، انعكاساتى در آن پيدا مىشود ، روابط كه تغيير كند انعكاسات منتقش در آئينه تغيير مىكند ، و همينطور كه آئينه در برابر صور منتقش در آن اصالتى ندارد ، انسان همچنين است . لذا در مكتب ماركس انسان - يعنى انسان نوعى - معنى ندارد ( چون فطرت ندارد ) .
- چرا اقتصاد برايش ارزش دارد ؟
جواب : براى اينكه حيوانى است .
- پس شكم و آنچه متعلق به شكم است براى او اهميت دارد ( و اينها خود فطرت و سرشت اوست ) . پس اقتصاد برايش اصالت دارد چون شكم برايش ارزش دارد ، پس تعالى و شرافت و نظاير آن مربوط به همين قسمت است .
جواب : پس شما با اين حرفتان نظر ما را تأييد مىكنيد .
- بنابراين امورى كه اين جنبهها را از انسان بگيرد سبب از خود بيگانگى او مىشود .
جواب : در اين صورت « خود » ديگر معنى ندارد . شما مىگوييد حتى سرمايهدار از خود بيگانه شده است ، او كه به منافعش رسيده و شكمش تأمين شده است ، از چه « خودى » بيگانه شده است ؟
- معلوم نيست او بگويد سرمايهدار از خود بيگانه مىشود .
جواب : تصريح مىكند كه سرمايهدار از خود بيگانه مىشود ، همچنانكه محروم از خود بيگانه مىشود . مىگويد : پول سبب از خود بيگانگى انسان مىشود ، سرمايهدار را كه استثنا نكرده است . « ما » مىتوانيم بگوييم پول انسان را از خود بيگانه مىكند ، براى اينكه براى انسان يك شرافت ذاتى قائل هستيم ، اما « اينها » كه به كرامت و شرافت انسان معتقد نيستند ، از خود بيگانگى براى آنها مفهومى ندارد .