تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 608

مساهمون:

ص٦٠٨
حافظ مىگويد :
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد * كه بستگان كمند تو پايدارنند
بنابراين آقاى ماركس براى انسان « خود » باقى نگذاشته است كه صحبت از « از خود بيگانگى » مىكند « 1 » .
هامش
( 1 ) . سؤال اول : ممكن است نظر ماركس به « قدرت » باشد يعنى انسان در ذات خودش يك موجود مستقل است ، بعد در اثر دين و سرمايه و حكومت ، استقلال و قيام به ذاتش از او گرفته مىشود و بنا بر اين آنچه را كه مال خود اوست نمىداند كه مال خود اوست و خيال مىكند مال ديگرى است . مثلًا مردمى كه در برابر دولت حالت از خود بيگانگى پيدا مىكنند ، خيال مىكنند كه خودشان چيزى ندارند و هر چه هست مال دولت است و نمىدانند كه دولت قدرت را از آنها گرفته و به خود اختصاص داده و به صورت يك قدرت جدا و بيگانه و آنتىتز در مقابل آنها عرض وجود مىكند . جواب : خيال نمىكنم كه قدرت برگردد به شخصيتى - به معناى انسانى كلمه - براى انسان . فرض كنيم كه چنين چيزى باشد و انسان يك مقدار قدرتى داشته باشد و خودش نداند كه داراى اين قدرت است ؛ آيا قدرت از آن جهت كه قدرت است براى انسان شخصيت مىشود ، يا شخصيت بستگى دارد به مسائل روحى و معنوى و به قول اينها مسائل روبنايى ؟ اين است كه به نظر مىرسد اينها در فلسفه‌شان براى انسان به عنوان انسان چيزى باقى نگذاشتند كه بعد بگويند : انسان با « از خود بيگانگى » آن را از دست مىدهد . سؤال دوم : يك انسان هنگامى كه در سايهء يك حكومت مستبد است با هنگامى كه در سايهء يك حكومت آزاد است داراى يك ارزش است ؟ جواب : از نظر ما نه ، از نظر آنها بله ، چون از نظر آنها انسان شخصيتى ندارد تا آزاد بودن يا نبودنش فرقى داشته باشد . مثلًا يك حيوان ارزش اين را دارد كه محكوم انسان باشد يا نباشد ؟ چه فرقى در مسأله به وجود مىآورد ؟ حيوان ارزش اين را دارد كه شكمش سير باشد و بار زياد روى دوشش نگذارند و به او رسيدگى كنند اما اينكه آقا بالاسر داشته باشد يا نداشته باشد براى او بىتفاوت است . - تفاوتش در اين است كه اگر آقا بالاسر داشته باشد ممكن است بار زيادتر از او بكشد . جواب : پس فرق در بار زيادتر كشيدن است نه اصل آزادى ، در صورتى كه آزادى براى انسان ارزش ذاتى دارد نه براى اينكه بار زيادتر نكشد . حتى ممكن است در سايه آزادى متحمل مشقتهاى بيشترى شود ولى چون آزاديش محفوظ مانده براى او ارزش دارد . ما مىگوييم :آنچه از دونان به منت خواستى * بر تن افزودى و از جان كاستىاز نظر منافع مادى چه فرق مىكند ، منت و غير منت يكى است . معلوم مىشود كه اين منت به يك جايى از روح انسان ارتباط دارد كه انسان براى آن ارزش قائل است ؛ و همهء اينها برمىگردد به يك احساس شخصيتى كه انسان در درون خودش دارد . پس همهء اينها بر اساس يك فلسفه‌اى است براى انسان كه در آن فلسفه لااقل مثل فوئرباخ براى انسان نيمى متعالى قائل باشد . وقتى كه انسان در فلسفه‌اى به صورت يك حيوان اقتصادى درمىآيد همهء اين حرفها بىمعنى مىشود . - واقعا معلوم نيست كه وقتى اينها مىگويند اقتصاد اين جورى است ، آن را يك عامل حساب مىكنند يا اساسا