تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 603

مساهمون:

ص٦٠٣
آنتىتز رفته رفته تبديل به سنتز مىگردد . فلسفهء تاريخ مربوط به توجيه جامعه مىشود از آن نظر كه متحول است . و اما اگر جامعه را به حالت ايستا در نظر بگيريم ، مثلًا وضع جامعهء موجود را توضيح بدهيم ، اين بحث جامعه‌شناسى است كه در آن سخن از زيربنا و روبنا به ميان مىآيد . به هر حال اين دو بحث از هم جدا نيستند و در واقع يكى هستند .

نظر ماركس و فوئرباخ نسبت به انسان

آنچه تاكنون از آندره‌پىيتر نقل كرديم اين بود كه حرف ماركس تحول و تطور يافتهء نظريهء فوئرباخ است . در تمام اين حرفها يك مطلب مغفول عنه ماند و بيان نشد و آن اينكه اساساً نظر فوئرباخ و ماركس دربارهء انسان چيست ؟ و اين مطلبى است كه در اينجا بايد بيان شود . البته از لابلاى گفته‌ها يك چيز فهميده شد و آن اينكه فوئرباخ انسان را يك موجود دو سرشتى مىداند . بنابر نظريهء فوئرباخ انسان آنچه را در خود سراغ داشت از نيكى و راستيها و امثال آن ، در ماوراء خودش فرض كرد . لذا بنا بر عقيدهء وى خدا مخلوق انسان است ولى مخلوق اين احساس انسان است كه پنداشت آنچه از نيكى در خود سراغ دارد از جاى ديگر است . اينها مىگويند ماركس از فوئرباخ پيش افتاد ولى اگر خوب دقت كنيم مىبينيم اين پيش افتادگى از نظر [ چگونگى نگاه به ] انسان پس افتادگى است ، زيرا انسان در مكتب ماركس ديگر آن موجودى كه نيمى از وجودش متعالى و نيمى منحط است نيست ، بلكه يك حيوان اقتصادى است ، در درجهء اول منافع اقتصادى برايش مطرح است ، همه چيز انعكاسى از اين است ، و لهذا ماركس ديگر چيزى براى انسان باقى نگذاشت . انسان نوعى از نظر ماركس اصالت ندارد ( بر خلاف نظريهء فوئرباخ ) . انسان در طبقهء اقتصادى تعين پيدا مىكند و انسانيتش شكل مىگيرد « 1 » .
هامش
( 1 ) . - فوئرباخ هم كه از نيكى ، راستى ، . . . سخن مىگفت بالاخره حرفش به چيزى شبيه حرف ماركس برمىگشت . جواب : نه ، اين حرفها نزد فوئرباخ مفهوم ديگرى داشته است . - براى شخص مادى اين كلمات چه مفهومى غير از منافع شخصى و مادى مىتواند داشته باشد ؟ جواب : يك وقت مىخواهيد بگوييد فوئرباخ چنين تزى نداشته ، كه حرف نادرستى است ، چون قطعا چنين تزى داشته است ، و يك وقت مىخواهيد بگوييد فوئرباخ مادى چگونه مىتواند از چنين تزى دفاع كند . ما كه
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 603 | مرتضى مطهرى