ماترياليسم ديالكتيك جز يك ديد مادى - آن هم به نحو خاص - دربارهء جهان چيز ديگرى نيست ؛ البته مستلزم نفى دين هم هست ، چون ماترياليسم طبعا دين را نفى مىكند . فوئرباخ هم به دليل اينكه ماترياليست بود دين را نفى مىكرد ، حتى يك قدم هم جلو آمد ، يعنى ماهيت دين را از نظر روانى توجيه كرد ، انسان را يك موجود دو سرشتى تشخيص داد كه داراى يك سلسله نيكيها و يك وجود متعالى و همچنين داراى يك وجود منحط است ، و بعد كه سقوط مىكند در وجود منحط ، اين تعاليهايى كه براى خودش وجود داشته ، اينها را در موجودى بيرون از خودش به نام خدا فرض مىكند .
ماركس هم مثل فوئرباخ خدا را نفى مىكند ولى در نحوهء توجيه با او فرق دارد . ماديهاى قبل هم دين را نفى مىكردند ولى خودشان را قانع كرده بودند به اينكه پيغمبران مردمان مصلحى بودند و بهترين راهى كه به نظرشان آمد اختراع كنند اين بود كه مردم را به يك سلسله امور غيبى سوق دهند . يك عدهء ديگر كه چنين خوشبينىاى هم به پيغمبران نداشتند ، مىگفتند ( العياذ باللّه ) آنها براى منافع خودشان اين كار را مىكردند ؛ يعنى به هر حال ريشهء دين را پيغمبران مىدانستند و مىگفتند ابتكارى است كه از ناحيهء يك گروه به نام پيغمبر صورت گرفته است . در اروپا به قول خودشان مطلب را به صورت علمىتر مطالعه كردند ، يعنى اين را كافى ندانستند كه دين را اختراع پيغمبران بدانند ، بلكه معتقد شدند كه يك زمينهء اجتماعى وجود داشته كه پيغمبران مظهر آن زمينه هستند و يا اينكه از آن زمينهء موجود استفاده كردند ؛ نه اينكه دين اختراع پيغمبران بود . همانهايى كه گفتند دين مولود جهل بشر است زمينه را در مردم خواستند جستجو كنند . فوئرباخ آمد زمينهء پيدايش دين را در يك امر روانى كه اسمش را « از خود بيگانگى » گذاشت تشخيص داد . ماركس آمد و يك درجه آنطرفتر رفت و گفت نه ، مسأله را تنها در يك امر روانى و به صورت امر روانى نمىشود توجيه كرد ، بلكه به صورت يك امر اجتماعى و اقتصادى بايد توجيه كرد .
بنابراين لازمهء ماترياليسم - هر ماترياليسمى كه باشد - نفى دين است و در اين بحثى نيست ، بحث و اختلاف در توجيه پيدايش دين است . عدهاى آن را مستند به پيغمبران مىدانستند ، فوئرباخ يك علت روانى براى آن درست كرد و ماركس آن را تعليل اجتماعى - اقتصادى كرد . آندره پىيتر سپس در ادامهء مطلب مىگويد :
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 601
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٦٠١